داستان شبی که چل تا شب را حریف است !

سلام ...

شب چله تون مبارک بود قبلنا ! آخه ما اینترنتمون ته کشیده بود ؛ نمی تونستم قبل از نصفه شب کانکت شم .

من که خونه ی بر و بچ هستم و از قضا حافظم رو جا گذاشته م خوابگاه . و از قضا اینترنتمون هم تموم شده بود و نمی تونستیم فال اینترنتی هم بگیریم . واسه همین تازه الان فال حافظم برقرار شد ! ینی من سوسک می شم ؟!!

گفـتـم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفـتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفـتـم خراج مـصر طلب می‌کند لبت
گـفـتا در این معامله کمتر زیان کنـند
گفتـم بـه نقطـه دهنت خود که برد راه
گفـت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتـم صنـم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
...

القصه ! از انار و هندونه هم خبری نبود ! فقط یه خورده تخمه کدو ( از اون تپلاش ) داشتیم که هی نشستیم در حین دیدن prison break شکستیم خوردیم و تموم شد !

و بعدش هم از غصه مون نشتیم این عکسای هندونه ای رو دیدیم و آه کشیدیم :

اینم لینکش که اگه عکسا وا نشد ، بتونین ببینین ( البته اگه تو ایران فیلتر نباشه )

http://www.iranianuk.com/article.php?id=44845

 

می گن شب چله سردترین شب ساله ... امیدوارم راست باشه ! چون اینجا دوباره از بعد از ظهری تا حالا هی داره برف می آد و هی هم لامصب می شینه رو زمین . حدودای سی - سی و پنج سانت برف نشسته الان ! راستشو بخواین ، تصور این که امشب سردترین شب سال نباشه و بقیه ی روزای زمستون قراره از اینی که الان هست سردتر شه ، واسه من خیلی دردناکه !

اینم دو تا عکس از میلان برفی :

 

 

 

   + غزل کریمی - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱

داستان آخرین برگی که امروز فهمیدم قلابی بود !

سلام ...

یاد داستان " آخرین برگ " افتاده م . همون که برنامه کودک نشون می داد . که بچه هه مریض بود و به درخت پاییزی رو به روی پنجره ش نیگا می کرد که یه وخ همه ی برگاش نیفتن . اون وخ دوستش رفته بود رو دیوار پشت درخت یه برگ نقاشی کرده بود تا بچه هه نفهمه همه ی برگای درخته ریختن ... که زنده بمونه ...

...

امروز فهمیدم اون یه دونه برگه ، نقاشی بوده ! فهمیدم همه ی برگاش ریخته ن ...

...

دارم سعی می کنم به این فک کنم که می تونم امیدوار باشم و منتظر باشم تا بهار ، که درخته دوباره برگ دربیاره ... اگه تا اون موقع زنده باشم ... اگه تا اون موقع از غصه و بی پولی دق نکنم !!

 

پی نوشت : سخته . واقعن سخته . اصن فکرشو نمی کردم این همه سخت باشه . ولی اینجا دست کم خیلی قوی شده م . خیلی بیشتر از ایران . شایدم قوی تر نشده باشم . فقط برگشته باشم به اون سالایی که آقا تازه رفته بود و من و مامان دو تایی یه زندگی رو از نو ساختیم ... اون موقع یه بچه کوچولوی خیلی قوی بودم . شاید برگشته باشم به چارده پونزده سال قبلم ... این خوبه !

   + غزل کریمی - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۳

داستان من و نمایشگاه صنایع دستی

سلام ...

این روزا میلان میزبان نمایشگاه بین الملی صنایع دستیه

artigano in fiera

نمایشگاهی که حدود 106 کشور توش شرکت کرده ن ، که متاسفانه امسال ایرانیا فعال نبودن و ایران فقط دو سه تا غرفه داره .

نمایشگاهی که بر خلاف سایر نمایشگاهایی که تو میلان برگزار می شه ، ورودی ش رایگانه و سرویس دهی وسایل رفت و آمدش هم فوق العاده س .

من دو بار رفتم برای دیدن این نمایشگاه . هر دو بار هم به راحتی رفتم . با مترو ، بعدش هم یه اتوبوس رایگان از ایستگاه مترو تا دم در غرفه ها ! اتوبوسایی که مرتب و سر موقع حرکت می کنن ...

یاد هر بار نمایشگاه کتاب رفتنم افتادم که چه قدر بدبختی می کشیدم . همه مون ...

اینم دو تا عکس که تو نمایشگاه گرفتم :

 

 

   + غزل کریمی - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠

داستان آن شهرهایی که هر کدام صاحاب یک قدیس هستند

سلام ...

دیروز و امروز تو میلان تعطیل بود . روز جشن " سنت آمبروجو "

بله دوستان ! اشتباه نگفتم . فقط تو میلان تعطیل بود ؛ نه تو کلل ایتالیا ! اگه ما تو ایران روزای زیادی رو داریم که به یه عالمه امام و امامزاده نسبت دارن و تو اون روزا تو کلل کشور برای اون امام یا امامزاده شادی یا عزاداری می کنن ، باید بگم که خب ! اینجا ایتالیاس ! اینجا هر شهر ( یا بهتر بگم هر استانی ) قدیس مخصوص خودشو داره ! این آقای قدیس آمبروجو ( sant' ambrogio ) هم از مایملک استان لومباردیا و شهر میلان محسوب می شه و هفت و هشت دسامبر در میلان برای اون بزرگ داشت برپا می شه ! تو بقیه ی شهرا خبری نیس ! چون اونا منتظر می مونن تا روز بزرگ داشت قدیس خودشون برسه و اون روزو تعطیل کنن برن پی عیاشی و تفریح و شایدم دعا معا !

اینه که اگه یه وختی ایتالیا بودین و مثلن یه روز سه شنبه ای مثلن از رم پا شدین رفتین مثلن ونیز ، و دیدین که ای دل غافل ! سر تا سر شهر تعطیله تعطیله ، تعجب نکنین ! چون لابد اون روز ، روز قدیس مخصوص ونیز بوده . واسه همین رم تعطیل نبوده و ونیز تعطیل بوده !

پس چی ! اینجا ایتالیاس ! چی فک کردین !

   + غزل کریمی - ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧

داستان من و این شهر بارانی

سلام ...

میلان شهر سرد و بارونی ایه . بارونای سیل آسا . اینو گفتم که بگم : ما یه درسی داریم به نام " کارگاه آنالیز شهر و مناطق " که بیشتر کلاساش بیرون تشکیل می شه . ار قضا ، هر وخ که قراره از صب تا شب بیرون باشیم ، یا هوا به شدت سرد می شه ، یا به شدت بارون می آد .اون از اون موقعی که رفتیم " برگامو " ( یه شهر قشنگ نزدیک میلان ) و از صب تا بعد از ظهر مثه سگ ! بارون اومد و بعدش که می خواستیم برگردیم ، یه هو هوا آفتابی شد ! اونم از هفته ی پیش که رفتیم " بیکوکا " ( یه شهرک تو میلان که از نظر شهرسازی نکات جالبی داره ) و هوا مثه سگ سرد بود ! اون قد لرزیدیم و موقع صحبتای استاد تکون تکون خوردیم که استاد قانع شد که زودتر برگردیم !

حالا کاش ماجرا همینا بود ! واسه این درس من باید هی ولو باشم تو خیابونا و از ساختمونا عکس بگیرم تا از روشون ساختمانو رو تحلیل کنیم . جمعه ای با بچه های گروهمون قرار گذاشتیم بریم عکس بگیریم . این قدر بارون اومد که نصفه موند . قرار شد من که خونه م نزدیک اون ساختمونا بود برم فردا پس فرداش عکس بگیرم . شنبه ای نشد برم . از قضا هوا صاف بود . ای روزگار ! دیروز هوا خراب بود و من حتمن باید عکسا رو فردا واسه بچه های ببرم . امروز همت کردم و رفتم این کارو کنم که دیدم هوا افتضاح تر از روزای قبله !! البته که من تسلیم نشدم و رفتم عکسا رو گرفتم ... ولی بدبخت شدم تا برگردم خونه !

تف به این زندگی ! تف !

 

پی نوشت : روز دانشجو ... ! :(

   + غزل کریمی - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦

داستان من و ستاره هایی که چشمک می زنند

سلام ...

ستاره ها توی آسمان چشمک می زنند . گاهی ، فقط در لحظه ای که خاموشند سر بالا می کنیم و فکر می کنیم که نیستند !

ستاره ها را دارم می بینم کم کم . سر بالا ، چشم توی چشمک ستاره ها !

شاید هم دنبال نردبانی بگردم . شاید هم دنبال " تیستوی سبز انگشتی " بگردم تمام قصه ها را .

   + غزل کریمی - ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٠