داستان یک آیه ای که به ما وحی شد ...

سلام ...

...

و درس ها ، خود به خود پاس نخواهند شد !

...

......................

.

   + غزل کریمی - ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۸

داستان من و یک تصمیم اتفاقی

سلام ...

هنوز ، گاهی که توی آینه نگاه می کنم ... عکس هایم را می بینم ... وقتی ظهرها ساکت ساکت است و از بیرون صدای ایتالیایی حرف زدن دو نفر با هم می آید ... وقتی یک لحظه موقع ایتالیایی حرف زدن با کسی ، به خودم گوش می کنم ... وقتی " ارمین " هم اتاقی م که سیاه پوست و با نمک و اهل کامرون است را می بینم که رو تختش خوابیده ... هنوز گاهی توی این دیدن ها و شنیدن ها ، باورم نمی شود که اینجا هستم ... ایتالیا ... کشوری که دوستش دارم !

توی این " گاهی " ها ، به راهی که آمده ام فکر می کنم . به تصمیمی که سه سال پیش گرفتم . به زود گذشتن همه ی این سه سال . به کسی که اولین بار مدرسه ی ایتالیایی را بهم معرفی کرد ؛ کسی که فقط یک بار در عمرم دیدمش و تا آخر عمر خودم را مدیونش می دانم . فکر می کنم به همه ی این " اتفاق " ها . به تصمیمی که مدت ها بود توی سرم وول می خورد ، اما اتفاقی بر زبانم آمد ... به این که دوست داشتم بیایم ایتالیا ؛ ولی این قدر فکرش برایم جدی نبود . راستش از لحظه ای که بر زبان آوردمش تا لحظه ای که پایم را توی فرودگاه مالپنسا بر زمین گذاشتم ( بیشتر از دو سال ) فکر می کنم که باز هم جدی نبود ! نمی دانم چه شد که خودم را توی این سرزمین چکمه ای دیدم ... 

پشیمانم ؟ نه ! خوشحالم ؟ نمی دانم ! نگرانم ؟ بله !

سه تا پرسش سخت با سه تا جواب ساده ...

همین !

   + غزل کریمی - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٦

دو تا داستان واقعی در احوالات ارزش دانش و پژوهش

 

سلام ...

دو تا داستان دارم براتون ... دو تا داستان واقعی ...

داستان اول :

برای پروژه ی درس " کارگاه شهرسازی " که بررسی یک منطقه ای از شهر میلانه ، به مشکل بر می خوریم . ای میل یکی از بچه های فوق لیسانس رو پیدا می کنیم و ازش درخواست کمک می کنیم . فردا صبش بهمون جواب می ده که اگه خواستین بعد از ظهر تو دانشکده همدیگه رو ببینیم و راجع به مشکلتون صحبت کنیم . بعد از ظهر یه آقای بور بسیار خپل خنده دار رو می بینیم که خیلی نمی تونه کمکمون کنه ؛ ولی همون قدری که می تونه رو خیلی راحت برامون انجام می ده . یکی از استادا رو بهمون معرفی می کنه که به طور تخصصی روی اون منطقه از میلان کار کرده . ای میل استاده رو می ده و می گه شما بهش ای میل بزنین و مشکلتون رو بگین ، می تونه کمکتون کنه .

غروب به استاده ای میل می زنیم و ازش درخواست کمک می کنیم . فردا صبش جوابمونو می ده و می گه این روزا خیلی سرم شلوغه ولی تو هفته ی دیگه می تونیم یه قرار بذاریم و با هم بریم منطقه رو ببینیم . آخرشم شماره ی موبایلش رو گذاشته . به ایتالیایی نوشته ، ولی بعد از هر جمله ش ترجمه ی انگلیسی ش رو هم گذاشته از نگرانی این که ما حرفاشو درست متوجه نشیم ! ما ازش تشکر می کنیم و قرار هفته ی بعد رو باهاش فیکس می کنیم .

 

پی نوشت : ما از قبل نه اون دانشجوی فوق لیسانس رو می شناختیم و نه این استاد درس برنامه ریزی شهری رو . ما ، دو تا دانشجوی سال اولی خارجی هستیم که زیاد ایتالیایی مون خوب نیس و کسی که یه چیزی رو بهمون توضیح می ده باید خیلی صبر و حوصله داشته باشه تا مطمئن شه ما حرفاشو دقیق فهمیدیم . استادی که برای هفته ی دیگه با ما قرار گذاشت ، نه بابت این کارش پولی می گیره ، نه وظیفه ای داره برای این که برای ما وقت بذاره ! 

 

داستان دوم :

برای درس " تاریخ شهری " باید یه تحقیق انجام بدیم . راجع به تاریخ یکی از شهرهای ایران و روند شهرسازی توی اون شهر و روند برنامه ریزی و طراحی شهری توی اون شهر . بگذریم از این که به طور کللی حرف زدن در مورد برنامه ریزی شهری توی ایران ( اونم در روند سال های گذشته ) کار بیهوده ایه ، ما هر چی دنبال منبع توی اینترنت می گردیم ، چیزی غیر از یه سری اطلاعات تاریخی و اینا پیدا نمی کنیم . در بین جست و جوهامون ، به صفحه ی شخصی یکی از استادای شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی تهران بر می خوریم . تصمیم می گیریم به این استاد ای میل بزنیم و ازش درخواست کمک کنیم ، شاید استاد بتونن به ما منبعی یا جزوه ای معرفی بکنن که به صورت پی دی اف و اینا برامون بفرستن . بعد از دو روز استاد گرامی جواب می دن . حدس می زنین جواب ایشون چی بوده باشه ؟

.

.

" بهترین کار ، جست و جو در گوگل فارسی است " !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت : ینی ایشون واقعن فک کرده ن ما این کارو نکردیم ؟ مگه ما براش ننوشته بودیم تو اینترنت چیزی پیدا نکردیم ؟ ینی ایشون ... ایشون چی آخه فک کرده ؟!!

.................................................................................................................

فرق داریم با هم خیلی ... 

استادای اینجا واقعن استادن . اگه چیزی رو بلد نباشن ، خیلی راحت اعتراف می کنن که بلد نیستم یا در حوزه ی تخصص من نیست و برو از فلانی بپرس . و اگه بلد باشن ، با کمال میل برات وقت می ذارن و برای تلاشی که می کنی ارزش و احترام قایلن .

اون وخ بشینیم فک کنیم چرا ماها برای تحصیل می آیم کشورای دیگه و چرا وضعیت ایران این جوریه ...

 

   + غزل کریمی - ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢

داستان من و غزلی بعد سال ها ...

سلام ...

نوشتنم نمی آد ... عید که ایران بودم ، بعد از سال ها یه شعر گفتم ... واقعن بعد از سال ها ...

پناه می برم به شعر ...

 

سر می کشم تو را - غم جانکاه - از بی کسی به طور مداوم

در من سفیر می کشد از درد یک بغض تیره ی متراکم

 

غمگینم از خودم که دوباره دارم به شکل آه غلیظی 

تکرار می شوم ضربان وار در ذهن این شب متلاطم

 

غمگینم از تو ، از توی خونسرد ، از با وفایی ات که همیشه

آغوش باز کرده ای و من را می بری به یک غم دایم 

 

انگار گیر کرده ام اینجا ، در گیر و دار این عطش و بغض

در لحظه لحظه ی غزلی خیس سرشار ابرهای مزاحم

 

انگار باید از سر شب تا فردا شب از تو شعر بنوشم

لاجرعه مثل مست خرابی ؛ بی قید و بی خیال و مداوم

 

هفت آسمان ابری ممتد ، هفت آسمان خواب و ... من ، آرام

پیچیده ام به دور غزل هام تصویر یک خیال ملایم

 

در من سفیر می کشد از درد تصویر این خیال ندیده

از خواب می پرم ! و دوباره : من ، شعر ، غم ، سکوت مداوم ...

   + غزل کریمی - ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٠