داستان دست هایی خالی از دنیا

سلام ...

به دست هام نگاه می کنم ، که سرانجام تمام بی پناهی هاست . اینجا برایم آخر دنیاست : این دست ها . این دست های خالی بی تو . این دست ها که روی انگشت هایش ، انگشت های تو راه نمی رود . به دست هام ، که خالی تر از تمام آخر دنیاها هستند نگاه می کنم . به دست هام که بی تو فقط انگشتانی هستند برای لمس کلیدهایی که از تو می نویسند ...

اما با تمام این ها ، من بر آنم که هیچ وقت دنیا آخر نداشته . دنیا همیشه در حال شروع شدن است . می خواهم شروع بشود ؛ با تو ... با دست های تو ...

دست هام پر می شوند ؟!

 

   + غزل کریمی - ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۳

داستان همین ها !

سلام ...

من میلانم . پنج شیش روزی می شه ...

خوبم ...

خسته م یه کم ...

یه مهمونی ایتالیایی کوچیک عالی رفتم ...

مسابقه ی والیبال ایران ایتالیا رفتم ...

خوبم ...

دل نگرانم ...

عاشقم ...

...

جای نگرانی نیست !

   + غزل کریمی - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٧