داستان برفی که آمده و می آید و خواهد آمد !

اتاق بغلی ما ، یه دختر برزیلی بانمک زندگی می کنه که تازه امسال اومده اینجا فوق لیسانس گرافیک بخونه . 

تو آشپزخونه وایستاده یم و با هم گپ می زنیم . ازم می پرسه که اینجا معمولن کی برف شروع به باریدن می کنه . خیلی بی تفاوت می گم : معلوم نیست ... چون پارسال " هالوین " ده سانت برف اومده بود . ولی امسال خبری نیس !

با هیجان نیگام می کنه و براش باور پذیر نیست که پارسال هالوین ( ینی مثلن بیست روز قبل ) اینجا ما کلی برف داشتیم ...

اضافه می کنم : فکر کنم تا قبل از کریسمس حتمن بیاد ...

کللی ذوق می کنه و می گه : آخه من هنوز تا حالا برف ندیدم ! برام خیلی هیجان انگیزه . می خوام آدم برفی درست کنم ...

...

بهش لبخند می زنم و پیش خودم فکر می کنم این که آدم تا 27-28 سالگی برف ندیده باشه ، چه حسی می تونه داشته باشه ...

...

قبول نیس ! منم دلم می خواس تا حالا برف ندیده باشم !!

   + غزل کریمی - ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠

داستان من و پنجره ای که هست و نیست !

یزد ...


گاهی دلم می خواد دری ، پنجره ای پیدا کنم ، از لاش سرک بکشم و بگم : آهاااااااااااای ! سلام دنیاااااااااااا ! منم هستما !

گاهی اما ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱