شروع می کنم ... !

سلام ... اگر بگويم وبلاگ نويسی برايم شده « هوا » ٬ پر بی راه نگفته ام ! ...
... حالا مثل خانه به دوشی شده ام که به خاطر همسايه ها ٬ چکه کردن سقف خانه اش ٬ يا آشغال ريختن ديگران سر کوچه ای که او در آن زندگی می کند ٬ يا هر بهانه ی ديگری ٬ خانه و زندگی اش را رها کرده و آمده توی خانه ی اجاره ای زندگی می کند ! ...
... می نويسم ؛ چون نوشتن برايم از نان شب هم واجب تر است ؛ می نويسم تنهايی ام را ؛ عاشقی ام را ؛ سکوتم را ... می نويسم دلم را ! شايد بتوانم آسوده تر نفس بکشم ! ...
دنبال قالب خاصی برای نوشتن در اين جا نيستم ... می خواهم : هر چه می خواهد دل تنگم ٬ بگويد ! ... می خواهم بنويسم ٬ تا ديگر آقای دوست داشتنی خودم بهم نگويد با بودن او ٬ همه ی دل مشغولی های ديگرم ( و از جمله وبلاگ نویسی ) را از دست داده ام ! ... می خواهم به خودم ثابت کنم که دارم به زندگی عادی احمقانه ٬ ساده و شايد دوست داشتنی خودم بر می گردم و اين طوری حال می کنم ! ...
... پس شروع می کنم ................. !

نامت دست نوشته ی باران هاست
و باران هميشه از فردا می بارد
از فردا به درخت
از فردا به بام خانه
از فردا به جاده های ميان راه
از فردا به روياهای تازه نفس
و از فردا
          بر من و گنجشک
از فرا باران می بارد
                    و به ديروز می ريزد
نامت همه چيز را می شويد
و زمان را در يک کلام خلاصه می کند ٬
سلام بر نام تو
سلام بر اين ناممکن ترين
که نام مرا برده است ..

« چيستا يثربی »

   + غزل کریمی - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٥