از اين حرف های معمولی !


سلام ...
اگر بخواهی ٬ می توانی !
نمی دانم چه کسی اولين بار اين جمله را گفته ؛ ولی هر که بوده ٬ خوب کرده گفته !
... و حالا من روی يک کاغذ زرد رنگ با ماژيک قرمز نوشته ام :
« من می خواهم ٬ پس می توانم ! »
و آن را زده ام روی ديوار نارنجی اتاقم ؛ بالای کامپيوتر ...
... و حالا دوباره يادم افتاده که تمام اين بدبختی هايی که سرم آمده ٬ به خاطر اين بوده که خودم می خواستم ... و تمام آن چه اين مدت از من دريغ شده به دليل نخواستن خودم بوده ...
... يادم می آيد آن سال ۷۹-۷۸ که کنکور داشتم ٬ يک جمله زده بودم بالای ميز مطالعه ام که :
« فکر افتادن ٬ باعث افتادن می شود ! »
و همين جمله بود که نگهم داشت تا نيفتم ... جا به جايی وسايل اتاقم و نقل مکان به طبقه ی بالا و ... باعث شد آن جمله را بعد از دو - سه سال از ديوار اتاق بکنم و کم کم به فراموشی بسپارم ... و افتادم !
... و حالا دوباره يک جمله را کرده ام نگهبان خودم ؛ با اين تفاوت که اين دفعه نه تنها می خواهم نيفتم ٬ بلکه می خواهم بالا بروم ... تا جايی که می خواهم ٬ بالا بروم ...
... گاهی زندگی آدم به چه چيزهای کوچکی وابسته می شود !

   + غزل کریمی - ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٤