دل تنگی ...

سلام ...
یکم : سلمان هراتی يک روزی سروده بوده که :
             دلم گرفته از اين روزها ؛ دلم تنگ است
             ميان ما و رسيدن ٬ هزار فرسنگ است ! ...
... و امروز که من داشتم دل تنگی ام را مرور می کردم و به خودم و افکار نانجيبم فحش می دادم ٬ يک دفعه توی ذهنم يک بيت از يکی از غزل هام مرور شد و ديدم که با کمی دست کاری می شود آن را در ادامه ی همين بيت سلمان هراتی آورد که :
             فرار می کنی از دست فکرهات ؛ ولی ٬
             به هر کجا که روی آسمان همين رنگ است !
دوم : تنها هستم ؛ خيلی ! و ... آسمان دلم اندکی ابری است !
سوم : يک وقت فکر بد نکنيد ! هنوز هم خوبم و می خواهم که خوب باشم ! فقط کمی دلم گرفته ! باز می شود ان شاالله ! ...
چهارم : می خواهم از تو بنويسم ؛ نمی توانم ! ذهنم قفل کرده ! شايد هم نمی خواهم بنويسم ... فقط ادايش را در می آورم ... نمی خواهم ؛ چون می ترسم بزنم زير قولم ! می ترسم از زير زبانم چيزی در برود ! ... تحمل می کنم ... نمی نويسم !

   + غزل کریمی - ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٥