شب های اعصاب خرد کن شهريور !

سلام ...
قبل التحرير : الان ساعت يازده و چهل دقيقه ی پنجشنبه شبه ... و من چون می دونم ممکنه باز هم اين پرشين بلاگ وحشی بازی در بياره ٬ قبلا اين رو اعلام کردم که بدونين من سر قرارم هستم !
... در هم هستم ؛ معده م درد می کند و اين حرف ها ... شب های شهريور هم امشب به مزخرفی سال های پيش ( ... و حتی شايد مزخرف تر ! ) برگزار شد و کلی ما را ذوق مرگ کرد ! جايزه بگيرهايش هم همه شعرهای پنچری خواندند به جز يک آقای از خراسان بزرگ (‌ افغانستان ) ... نمی دانم ! شايد هم همان قضيه ی « مرغ همسايه غازه ! » باشد ! ... واقعا فاجعه بود امشب ! ... حالا خوب بود حد اقل ناررررررنجی يک بيست تومنی جايزه گرفت ! ... من که هيچی ! ولی اون بچه اگه جايزه نمی گرفت ٬ دچار افسردگی می شد ! ... در مورد همايش شعر شب های شهريور ٬ فقط از ذکر همين يک نقطه دريغ نمی کنم که : واقعا دم آقای کاکايی گرم !!!!!!!!
... احسان - يکی از دوست های قديم - را بعد از يک سال و نيم ديدم ... کمی به هم فحش داديم و اين حرف ها ! اين بشر هر دفعه که می بينمش با يک سر و وضع ظاهر می شود ...
... امشب ناررررررنجی خيلی خوب بود ... فقط آخرش را گند زد ! نمی دانم اين بچه چرا فکر نمی کند که او هم بايد کمی ملاحظه کند ... امشب علی رضا بديع هم بود ... شاعر نيشابوری که من مرده ی اين بيتش هستم :
           کمی ملاحظه کن آخر ای بهار اندام !
           وگر نه از نفست می شود هوا عاشق ...
ای کاش اين بچه می فهميد ... آهااااااااای ! با تو ام ! دل کوچک من به چيزهای خيلی کوچکی خوش است ! دريغ نکن !
... مهمل می نويسم ... هنوز کمی دل تنگم و تازه به آن معده درد هم اضافه شده ! ... می روم بخوابم !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٧