قوی شده ام !

سلام ...
می دانم از جانم چه می خواهد ... می دانم ...
... آهااااااااااای ! هر روز زنگ می زنی که چه بشود ؟! ... می خواهی اعصاب مرا خرد کنی ؟ ... کور خوانده ای ! ...
... هر هفته به يک بهانه زنگ می زند ... می دانم ! می خواهد منت کشی کند ٬ اما به شيوه ی خودش ... نمی داند که ديگر جايی در زندگی امروز من ندارد ... باشد ! بگذار دلش خوش باشد ! ... من که دارم خوب نفس می کشم ... خوب ...
... آهااااااااااای ! من قوی شده ام ! بی خود خودت را به زحمت نينداز ٬ آقای خوب لحظه های گذشته ام ... !

   + غزل کریمی - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٩