خالی بزرگ !

احساس می کنم يه خالی بزرگ توی وجودم رخنه کرده ... دلم می خواد بالا بيارم ... دلم گرفته ! بدون اين که باورش داشته باشم ... بدون اين که بخوام حتی روش فکر کنم ... ولی هست ! اين دل گرفتگيه عجيب بهم گير داده ... ولم نمی کنه لامصب ! ... بعدشم ٬ وقتی دست نياز به سمت کسی دراز می کنم ٬ کسی نيست که بفهمدم ٬ کمکم کنه ... همه انتظار دارن که من بفهممشون ؛ اما من چی ؟ من آدم نيستم ؟!
... خب بايد بگم که .......... در واقع من آدم نيستم ! اما در همون آدم نبودن خودم هم يه دل دارم که گاهی دلش ٬ هم دردی می خواد ... دلش يه چيزای ساده ای رو می خواد ...
... دلم الان فقط ناررررررنجی رو می خواد ... يه ناررررررنجی مهربون که ذهنش فقط پی لج بازی با من نباشه ! گاهی هم به اين فکر کنه که می تونه با يه لحظه حضورش توی نگاهم ٬ و توی هوايی که دارم توش نفس می کشم ٬ به اندازه ی يک عمر دوستی خوش حالم کنه ... به اين فکر کنه که گاهی دوستا به حضور هم ٬ و ديدن هم ٬ حتی از فاصله ی دور ٬ نياز دارن ... به اين فکر کنه که الان بهش نياز دارم ... به اين فکر کنه که الان بهت زده ام ... يه بهت غريب که داره بهم فشار مياره تا بالا بيارم ... و به اين فکر کنه که من وقتی باهاش حرف می زنم ٬ نقش بازی نمی کنم ... و به اون حرف ايمان داشته باشه که من يه آدم صاف و ساده ام ... و اين که لازم نيس واسه حرفام زمينه چينی کنم ... به اين فکر کنه که گاهی من هم دارای شعور می شم ! ...
... دلم روشنی رو می خواد ... يه روشنی دوستانه ... صاف و ساده و بی دغدغه ...
... دلم درک متقابل می خواد ...
... دلم ... دلم ... دلم ... خاک تو سرت !

   + غزل کریمی - ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳٠