شش عزيز !

سلام ...
يکم : من اصولا آدم تنبلی هستم ! توی نوشتن ٬ کار کردن ٬ سرودن ٬ بودن ! خلاصه توی همه چيز تنبلم ؛ شايد فقط به جز دو چيز : دوست داشتن و دلهره داشتن !
دوم : نذر کرده ام ... نمی گويم آرزويم چه بوده که نذر کرده ام ... نمی گويم هم چه نذری کرده ام ... فقط : لطفا برايم دعا کنيد !
سوم :‌ بگذار يک چيزی بهت بگويم : می دانی ! قالب ها همه برای تو تنگ هستند ! اصرار فايده که ندارد ٬ هيچ ! بدتر کارها را خراب هم می کند ! تو در هيچ قالبی نمی گنجی ؛ شايد من هم ! اصلا همان که گفتم : بگذار برايم هوا باشی ٬ نفس باشی ٬ زمين باشی ٬ آسمان باشی ... مسيحا باشی ٬ هيچ باشی ٬ همه باشی ... گفتم که : فقط خدا نيستی ! شرمنده ! اين يکی ديگر از دايره ی اختيارات من خارج است !
چهارم : آرزو می کنم ... آرزو مي کنم هيچ خری در اين دنيا پيدا نشود که از من به تو شبيه تر باشد ؛ و هيچ ديوانه ای هم که از تو به من شبيه تر !
پنجم : همين که :
آقا بخند ! چون که به اعجاز خنده ات
افکارم از زمين و زمان دور می شود !
ششم : از بچگی به اين عدد ۶ علاقه ی عجيبی داشتم ؛ نمی دانم فرم و شکلش بود که اسيرم کرده بود ٬ يا رمز و رازی پنهان داشت که نمی فهميدمش ! ... هر چه بود الان می خواهم بگويم که : من از همان اولش هم آدم حسابی بودم ! چون حالا که نگاه می کنم می بينم مجموع حروف نام من با نام تو می شود : ۶ ! لابد يک چيزهایی حاليم بوده که از اول دبستان ٬ اين علاقه را در دل نشانده بودم ؛ تا حالا بعد از ۱۷سال ( که تصادفا به عدد ۱۷ هم علاقه ی مشکوکی دارم ! ) جوابش را بگيرم ! ...
همه ی اين ها را نوشتم که بگويم : دوست داشتم امروز نوشته ام ۶ قسمتی باشد !

   + غزل کریمی - ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٦