محاکمه

سلام ...
محاکمه می شوم ... متهم : من ؛ دادخواه ٬ دادستان ٬ قاضی و وکيل مدافع ٬ همه : تو !
هشت تا اتهام دارم ... از اين ميان ٬ خودت هم می دانی که شايد فقط يکی دو تايش واقعا اتهام من باشند ! بقيه ... بقيه ... ! ظلم می کنی ! ...
بزرگ ترين اتهامم اين است که دوستی ام با تو از سطح به عمق رسيده ؛ و تو ترسيده ای ! تو نمی خواهی ... ولی عزيزم ! قبلا که صحبتش شد : هر دو اين راه را شروع کرديم ... هر دو مقصريم !
      ... ببين عزيز دلم ! حرف « من » ٬ و یا « تو » نیست !
      ببين شما که خودت هم ... ! موافقيد آقا ٬

      که هر دو اول اين جاده را رقم زده ايم
      و هر دو تند شديم و جسور و بی پروا ٬

      زديم جاده ی خاکی و گرم شوق شديم
      و نوش جان کرديم آن غم صميمی را

      و عشق حرف بزرگی است ؛ نه ! نمی گويم !
      فقط همين غزل نصفه : دوستت می دا ... !

و من محاکمه شدم ! محاکمه شدم تا به جرم دوستی عميق با يک خوب بی ترديد ٬ تبعيدی خودم شوم ! ...
تبعيدم کردی ! ... و من به خودم تبعيد شدم تا زندگی را دوباره بسازم ... و برمی گردم ... حتی شده از کوره راه ! حتی شده يک شبه ٬ شبيخون بزنم به وسط قلعه ات ! ... اصلا ٬ يادت که هست : به قول خودم : « فکر می کنه به ما بر می خوره ! » ... به من بر نمی خورد ! به من پوست کلفت بر نمی خورد ...
برو ! ... و نگاه کن رفتن مرا به سمت خودم ... رفتنی که هدفی جز رسيدن ندارد ... رسيدن به هيچ ... به همه ... بر می گردم ! بر می گردی ! بر مي گرديم ! ( چه قدر الان صرف اين فعل را دوست دارم ! )
... و يادت باشد ! « دوستی » که عميق شد ٬ ديگر نمی شود سطحی اش کرد ... من و تو با هم اين کار را شروع کرديم ... من و تو هی زمين دوستی مان را کنديم و کنديم و کنديم ! با همين دست ها ! با همين دل ها ! ... و حالا نمی توانيم يک دفعه روی اين دشت عميق را بپوشانيم ! نمی توانيم هم از زير کار در برويم ! بايد ادامه دهيم ... اما درست تر ٬ منطقی تر و اصولی تر ... حالا تو هر چه می خواهی بگو ! حرف من همين است عزيزم !

   + غزل کریمی - ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۳