خاک ... هيچ ... خود !

سلام ...
يکم : هر يک از ما فرشته هايی هستيم
        که تنها يک بال داريم
        فقط هنگامی قادر به پروازيم
        که به يک ديگر بپيونديم ...
                                          لوچيانو درکرسنترو
دوم : دبيرستان که می رفتيم ٬ يک بحث جالبی با يکی دو تا ديگر از بچه های مثل خودم ديوانه داشتيم که : « هيچ » با « پوچ » فرق می کند ! ... هيچ يعنی « همه » و پوچ يعنی « عدم » ... و اين « هيچ » شد برای ما واژه ی مقدسی که عرفان نوجوانانه مان را بر اساس آن شکل داديم ! ...
حالا ٬ به خودم که نگاه می کنم ٬ می بينم از هيچی دارم دور می شوم و به پوچی نزديک ! بايد شروع کرد !
... بايد سفر به سوی هيچ را شروع کنم ! تا دير نشده !
سوم : رفت ... رفت تا خود را در عظمت هيچی کوير گم کند ... تا به هيچی برسد ... به خودش برسد ! ... رفت توی خاک های نابسامان کوير خودش را بسازد ...
من ماندم ! ... ماندم تا هيچی خودم را در خاک های نابسامان کوير که ٬ نه ! در خاک های شکل گرفته در دستان خودم ... کارم ٬ سفال گری مقدس ٬ در فرم های به « هيچ » ٬ « خدا » ٬ « خود » نزديک گل سفال گری پيدا کنم ! ... ماندم تا گل خودم را بسازم ! ...
چهارم : روزی پنج آيه ! ... برای بيمه ی او ! شايد هم آرامش خودم !
پنجم : آرامم ! ... مثل خاک های نابسامان کویر و فرم های اهورایی سفال !

   + غزل کریمی - ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٤