حوصله شو ندارم !

سلام ...
امروز از اون روزهای معمولی اعصاب خرد کن بود !
کارفرمای محترم تشريف آوردند که ببينن کار خوب شده يا نه ! خوب شده بود ؛ ولی نمی خواست بگه ... در نتيجه فرمودند که بايد اصلاحاتی در طرح اصلی ايجاد بشه و از اين جا به بعد را فعلا دست نگه داريم ! ...
(نمی دونم اين پير پاتال های خدای تجربه نمی خوان بفهمن که جوانان عزيز ما هم گاهی شعور دارند و اگه تجربه شون کمه ٬ دليل نمی شه که نگيم کارشون خوبه ! )

... دلم برات تنگ شده ! به همين سادگی ... دلم تنگ شده و ديگه نمی خوام محکم باشم ! بيشتر دل تنگی م هم به خاطر اينه که حول و حوش همون روزايی که تو برمی گردی ٬ احتمالا من بايد برم جشنواره ی صنايع دستی - شيراز ! ... معلوم نيست کی ببينمت !

... کار ... کار ... کار ... هنرمند يا بايد پول دار باشه ٬ يا بايد از گشنگی بميره ! هنرمند رو چه به کار کردن ! ( دلم برای غر زدن تنگ شده بود ! و الا این قدر ها هم تنبل نیستم ملت ! )

... دلم می خواست امروز اين طوری بنويسم ... محاوره ای نوشتن رو می گم : ساده ! مسخره ! ... مثل خودم !

... اين که برای يادداشت هام شماره نزدم هم شايد به همون دو خط بالايی ربط داشته باشه !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٧