آغوش

سلام ...
... از دور که مرا ديد ٬ با اشتياق جلو آمد و بازويش را دور شانه ام حلقه کرد ... و يک بوسه ی کوچولو ! ... خودش را که بهم چسباند ٬ بوی افتر شيوش حالم را بد کرد ... ازش فاصله گرفتم و هر چه از دهنم درآمد نثار خودش و افتر شيو بد بويی که زده بود کردم ! ...
... مدتی بعد ٬ در گير و دار يک بحث شديد ٬ بهم گفت : « می دونی ؟ اصلا من اون روز عمدا افتر شيو بدبو زده بودم ! راستش روم نمی شد بهت بگم اين قدر خودتو بهم نچسبون ؛ يه کاری کردم که خودت ازم فاصله بگيری ! » ...
... الهی بميرم !!!!!!!! نه که هر وقت مرا می ديد ٬ خودش نمی پريد و بغلم نمی کرد ! ...

   + غزل کریمی - ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۸