تريلوژی ناتمام

سلام ...
يکم : من را به اسمت سند نمی زنم
        عشقم را به شناسنامه نمی کشد
        می روی ٬
        مرده خورها من را ميان خود قسمت می کنند
        به خاطره ات تف می ريزم
        گاهی آن قدر هستی که حس نمی شوی
        گاهی آن قدر نيستی که نمی خواهمت !
                                                  
                                                             فاطمه حق ورديان
دوم : دنبال گريزگاهی می گردم ؛ لا به لای خرت و پرت های ذهنم را مرور می کنم ... مثل خوره به جانم افتاده ! می خواهم فرار کنم ! پيدا نمی شود لعنتی ! ... مرور می کنم ... مرور می کنم ... می گردم ... می گر ... می ... سرگيجه می گيرم ! بالا می آورم ! ... تنها چيزی که عايدم می شود ٬ لحظه های نيمکت و پارک و بولوار است و پياده روهايی که انگار هيچ گاه تمامی ندارند ...
پيدا می کنم : به پياده روها می گريزم ... از آرياشهر تا سيدخندان را پياده می روم ... برمی گردم ؛ می خندم ... از شوش تا راه آهن ... از ونک تا پارک وی ... خیابان خودمان از پادگان تا سر کوچه ... تمام کوچه پس کوچه های ونک و ... آن جا که خودت می دانی ! می ترسم ... می بارم ... فرار می کنم ... !
سوم : چشم هات٬ روی صفحه ی مانيتور ماسيده اند انگار ! نگاه که می کنم ٬ چشمم سياهی می رود ... نمی شناسمت ! آب دهانم از گلو پايين نمی رود ... کامپيوتر را خاموش می کنم ! می روم برای خودم می ميرم !
چهارم : قسمت سوم اين تريلوژی را تو نوشته ای ! برايم بخوان ! بخوان تا فراموشش نکرده ای ! من سهمم را نوشتم :
اپيزود اول : فرار !
اپيزود دوم : مرگ !
اپيزود سوم : ...
پنجم : دو بيت از يک غزل عزيز که تا به دنيا آمد ٬ خفه شد ؛ خفه اش کردند نامردها !
      ... چه فرق می کند آقا ! ونک به آزادی ٬
      و يا : مسير خيابان شوش - راه آهن !
     
      مهم همين که من و تو ... من و تو ... تو ... تو ... تو
      مهم همين که سرازير می شوی در من !

شاید یک روز که آرام بودم ٬ همه ی این غزل و آن غزل عزیز دیگر را ٬ که تو سروده بودی ٬ این جا بنویسم ... می نویسم ؛ اصلا ٬ شاید همین فردا !

ششم : اين روزها خيلی چيزها زود از يادم می رود ! ... از دست خودم عصبانی ام و می خواهم از اين عصبانيت بميرم ! ...

   + غزل کریمی - ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٩