خاطره !

سلام ...
آرام نيستم ؛ اصلا ! ... اما می نويسم تا حتی شده يک لحظه از اين استرسی که به جانم افتاده فرار کنم ... می نويسم ٬ چون دلم برای آن موقعی که با هم اين دو تا غزل را سروديم تنگ شده ! ...
آن موقع توی وبلاگ اصلی ام می نوشتم ... قرار بود با هم آپ ديت کنيم ! ... من و ناررررررنجی توی يک فرصت خوب ٬ با هم ديگر غزل های خودمان را بزنيم توی وبلاگ های خودمان ... نشد ! نگذاشتند يا نخواستيم ... مهم نيست ! مهم اين است که حالا ٬ انگار اين دو تا غزل برايم شده اند مثل يک رويای دوردست که مه آلود می نمايد ... می نويسم تا بيشتر با آن لحظه های عزيز زندگی کنم ...
ماجرا اين بود که ناررررررنجی جانم يک غزل برایم گفته بود ٬ که وقتی هنوز نصفه بود آن را برايم خواند ؛ من هم نامردی نکردم و تا فردايش که غزل کامل را برايم بخواند ٬ غزلی در همان حال و هوا گفتم ...
اين جا می نويسمشان ! نه نام ناررررررنجی را می نويسم ٬ نه نام خودم را ... آن هايی هم که هر دومان را می شناسند : لطفا ! هيس !
اول غزل ناررررررنجی :
زمان : حدود گره خوردن شما در من
مکان : مسير خيابان شوش - راه آهن

صدای له شدن برگ ها و بعد از آن
هزار جمله نگاه تو ... من ... تو ... من...تو ... من

تويی که پر شده ای از رضا رضا اندوه
منی که پر شده ام از غزل غزل گفتن

سکوت گم شده بين صدای ماشين ها
و اين دو سه کلمه : « دستتو بده لطفن ! »

... به ايستگاه زمان می رسيم و می بينيم
که گرگ و ميش هوا می شود کمی روشن ...

(.... با پوزش ! اين بيت را فراموش کرده ام ! )

سکانس آخر ما چهره اي کلوزآپ است
و دختری که سرش مانده روی شانه ی من !

و اما غزل خودم :
زمان : قيامت چشم تو در نهايت من
مکان : مسير به هم خوردن دو پيراهن

پلان اول اين ماجرا رقم خورده
درون صحنه ای از دست های ما روشن

چه فرق می کند آقا ؟ ونک به آزادی ٬
و يا : مسير خيابان شوش - راه آهن !

مهم همين که : من و تو ...من و تو... تو ...تو...تو !
مهم همين که سرازير می شوی در من !

... زمان : هميشه ؛ مکان : چهار راه بودن ها
و فيلم نامه ای از جنس شعرِ بوسيدن !

   + غزل کریمی - ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٠