مرگ

سلام ...

... و خاک
    خاک پذیرنده
    اشارتی است به آرامش !
                                        فروغ

اين روزها حضورش را بيشتر احساس می کنم ؛ ... مرگ را می گويم ! اگر از مرگ می نويسم و از مردن در خود ٬ اين نيست که مرگ را بازيچه گرفته ام و يا تيریپ مردن و اين حرف ها ! نه روزبه عزيز ! حضور اين مرگ ٬ لامصب افتاده توی نفس هام ! ...
... آرامم ؛ ولی راستش يک کم می ترسم ! از اين که قربانی خودم نباشم ... و دست مرگ سايه بيندازد روی يکی از خاطره های زندگی ام ...
... شايد هم مرگ جسمی پيش نيايد ... شايد من در خودم بميرم و دوباره متولد شوم ... شايد يکی ديگر ... چه فرقی می کند ؟ ...
... ای کاش زودتر اين لحظه ها سپری شوند و شرشان را از سرم کم کنند ؛ خسته ام ... خسته !

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱۱