يويو !

سلام ...
یکم : شگفتا
        که نبودیم
        عشق ما
        در ما
        حضورمان داد !
                                احمد شاملو

دوم : می چرخم ... می چرخم ... دور خودم می چرخم ... دور تو ! دور تمام هستی ٬ هر چيزی که از اين عالم برايم قابل درک است ... می چرخم ... سرم گيج می رود ! با مغز می خورم زمين . منفجر می شوم . تکه هايم را ... آقا بگذاريد خودم جمعشان می کنم ! لازم نيست شما زحمت بکشيد ! شما به نبودن خودتان برسيد !
سوم :التهاب ٬ گاهی تهوع آور می شود ... گاهی آدم را مثل يويو هی بين آسمان و زمين تاب می دهد ... بالا ... پايين ... بالا ... پايين ... بالا ... يک دفعه نخ يويو پاره می شود و می چسبی به زمين ! جوری که ديگر نتوانی بلند شوي !
چهارم : الان دقيقا سه ساعت و نيم است که لباس پوشيده ام بروم بيرون ! پايم نمی کشد ! نمی دانم چه مرگم است ... ديرم شده و در واقع از کار و زندگی افتاده ام ولی نمی توانم ... انگار يک چيزی ته دلم می گويد بمان !
پنجم : ديروز يک نفر بهم گفت : « فلان کارت نتيجه ی اين بود که داری شبيه به آدم بزرگ ها می شوی و از آن حال و هواهای کودکی و اين حرف ها خارج می شوی ! »
راستش خيلی بهم برخورد ! آخر من خودم می دانم اين طوری شده بودم ؛ ولی در تلاش برای برگشت هستم ! تا حدود قابل توجهی هم موفق شده ام ! نمی دانم چرا آن حرف را گفت !
ششم : ... منتظرم ! بيا !

   + غزل کریمی - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٢