کاج ... درخت ... رودخانه !

سلام ...
نشسته بوديم توی پارک ... و نیمکت ٬ برایمان اتاقی بود سرشار از سرمستی ! بالای سرمان دو تادرخت بودند ؛ يک چنار و يک کاج ! گفتی : چنار را دوست ندارم ... موقع برگ ريزانش که می شود ٬ آن چنان زمين را با برگ های زرد و قهوه ای و نارنجی اش فرش می کند که همه ی عالم و آدم خبر شوند ! ... اما کاج ٬ يا برگ ريزان ندارد ؛ يا اگر هم دلش بخواهد ببارد ٬ برگ هايش همان بالا پودر می شوند و ريز ريز ؛ که تا به زمين برسند ٬ اثری ازشان باقی نمی ماند ! ... گفتی : تو را دوست دارم ٬ چون کاج هستی ! ...
... و حالا که فکر می کنم ٬ می بينم من اصلا درخت نيستم ! چه برسد به اين که کاج باشم ! من ٬ شايد رودخانه ای هستم که در تن همه ی وحشی های پاک جاری می شود و سرريز می شود و سرازير ! ...
... قضاوت با خودت ! می خواهی مرا رودخانه ای با حال و هواي چنار تعبير کن ٬ می خواهی با حال و هوای کاج !

   + غزل کریمی - ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٧