اراجيف !

سلام ...
يکم : دارم می روم مسافرت ؛ شيراز ... شايد تا یک هفته طول بکشد ... شايد هم کمتر ... نمی دانم می توانم آن جا بلاگم را به روز کنم يا نه ...
دوم : این نوشته ناقص است ! شاید غروب ٬ چند سطری بهش اضافه کنم !
سوم : يک نفر بود که خيلی دوستش داشتم ... کورکورانه ! دو سال از عمرم را باهاش گذراندم ... خوب بود ٬ و البته سخت ! يک نفر بود که حالا ديگر نيست ! يعنی خودم خواستم که نباشد ! خواستم تا بيشتر از اين به باد فنا نرفته ام ٬ زندگی را از سر بگيرم ... يک نفر هست که خيلی کمک کرد برگردم ... و من برگشتم !
حالا ديگر مطمئن هستم که می توانم با خيال راحت به همه ی جاهايی که باهاش رفته بودم بروم ؛ به عکس هاش نگاه کنم ؛ و حتی باهاش حرف بزنم ! ولی ديگر آن احساس ناراحت کننده را نداشته باشم ! خوب شده ام ! ا شاءالله که ديگر بيماری ام عود نمی کند ! ...
حالا ديگر می توانم وقتی با ناررررررنجی يا هر کس ديگری که هستم ٬ با خيال راحت بروم توی بوف غذا بخورم ؛ در خيابان رنو ها را نگاه کنم ... بروم ساعت ها جلوی مسجدی که نبش ميدان رسالت است راه بروم ٬ بايستم ٬ نفس بکشم ! ( ديروز همين کار را انجام دادم ! ) ...

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱۳