کمی تا قسمتی برگشت !

سلام ...
يکم : اين آسياب کهنه به نوبت نيست
        شايد هميشه نوبت ما فرداست !
                                                   قيصر امين پور
دوم : من برگشتم ! خيلی ساده تر از آن چيزی که می شد تصور کرد : کمي پنچر ؛ اندکی درب و داغون ؛ و مقدار معتنابهی محکم !
سوم : متن پيغام آقای ناررررررنجی عزيزم که در نبود من ٬ به مادرم داده تا به دست من برسد :
      خانم محترم
          لطفا کتاب های مرا به آدرس زير ارسال کنيد :
          تهران - خيابان شريعتی - نرسيده به پل سيدخندان - 
        جنب هتل بين المللی سابق - دانشکده برق دانشگاه صنعتی خواجه نصيرالدين طوسی - رضا ...
                    
                                     لازمشان دارم .
چهارم : ناررررررنجی جان ! من عصبانی نشدم ؛ فقط کمی دلگير شدم ازت ؛ که يا خودت را اين قدر خنگ فرض کرده ای ٬ يا مرا !
عزيزم ! من اگر بخواهم بر فرض محال کتاب هايت را مستقیم به خودت ندهم و برايت پست کنم ٬ خب آن ها را به نشانی خانه تان می فرستم ! اين که ديگر بحث ندارد !
پنجم : ديده نمی شوی ! می روی يک گوشه ی تاريک برای خودت پيدا می کنی ؛ مچاله می شوی ؛ بغض می کنی ؛ و خيره می شوی روی يک عکس زنده که جلويت راه می رود ٬ می خندد ٬ نفس می کشد ٬ حرف می زند ٬ می بيند ... ولی تو را نمی بيند ! ... مسخ می شوی . نمی بينی . نمی شنوی . زندگی نمی کنی ! فقط عشقت اين است که در حوالی چشم هايی پرسه بزنی که از هوايشان می توانی نفس تازه کنی و مست شوی ... مسسسسسسسسسسسسسسسست !
ششم : نمی دانم کجای آن کتاب نوشته شده بود که :
      صبر کنيد ؛ و خداوند با صابران است !
... و من صبر می کنم ؛ و می دانم خداوند هميشه با من است ! چه صابر باشم ٬ چه نه !
هفتم : يک دوست ديگر هم دارم که می خواهم ازش يک عالمه سپاس گذاری کنم ؛ به خاطر لحظه هايی که تحملم کرد ٬ دوستم داشت ٬ برايم گوش شد ... و گاهی دهانی شيرين برای آرامش بخشيدن ! آقای م . ش . ا عزيز ...

   + غزل کریمی - ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٠