از زمين و آسمان

سلام ...
دلم گرفته ! يکی از دوست هام ( از عزيز ترين هايشان ! ) پنج شنبه شب عروسی اش است ؛ می خواهد برود سنندج ! دلم هم برای خودم گرفته ٬ هم برای او ! ... وقتی زياد نديدن آدم ها را افسوس می خوريم که می بينيم ديگر فرصت هايمان از دست رفته اند ! من اين دختر را سال تا ماه هم نمی ديدم . الان هم که برود ٬ شايد با فاصله های زمانی که همين سال ها می ديدمش ٬ ببينمش ! اما آن موقع ديدن و نديدن ٬ دست خودمان بود ؛ حالا ٬ دست شرايط ! فرق دارد ! ...

... از زمين و آسمان می بارد ! و من که مستعد پذيرفتن شرايط و اتفاقات بد هستم ... می پذيرم ٬ در خود فرو می روم ٬ گريه می کنم ٬ عصبی می شوم ٬ اما هم چنان می ايستم ! ... و وقتی می بينم با همچين برنامه هايی که برايم پيش آمده ٬ باز هم ايستاده ام ٬ به ياد می آورم که خدا دارد به طرز فجيعی کمکم می کند !

يکی از دوست هام اين مطلب را به انگليسی توی وبلاگش نوشته بود :
« وقتی خدا می گويد بله ٬ دارد آن چيزی را که می خواهی بهت می دهد .
وقتی می گويد نه ٬ يک چيز بهتر به تو می دهد .
اما وقتی می گويد منتظر باش ٬ او می خواهد بهترين چيز را به تو هديه بدهد ! ... »

... و من منتظرم ٬ چون فکر کنم خودش يک بار در گوشی همين را بهم گفت !

   + غزل کریمی - ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۱