يادبود !

سلام ...
برای تو ٬ که می دونم اين ها رو می خونی !

یادته می گفتی : وقتی از شرایط موجود ناراضی هستی ٬ برای تغییر شرایط تلاش می کنی ؛ حالا اگه بهتر نشد ٬ بدترش می کنی ؟! ... یادته گفتی حالا از شرایط ناراضی هستی ؟ ... خب ! شرایط رو عوض کردی ! آفرین ! حالا اوضاع خیلی خرابه ! بهت تبریک می گم ! اما راستش ٬ این دفعه من از شرایط ناراضی ام - شاید خودت هم هنوز ! - ... و من وقتی ناراضی باشم ٬ تا جایی که می تونم صبر می کنم ؛ بعدش اگه اوضاع بهتر نشد ٬ برای بهبود اوضاع ٬ تلاش - یا بهتر بگم : مبارزه - می کنم ! برای بهتر شدن اوضاع ؛ نه هر تغییری !
يادته می گفتی : بايد از جنون ترسيد ؟ جنون ٬ دوستی ها رو به باد فنا می ده ؟ يادته می گفتی خوندن کتاب « مجنون ليلی » واسه ت يه هشدار بوده ؟ ... يادته می گفتی : غزل مواظب باش مجنون نشی ؟ بذار دوستی مون دوستی بمونه ؟ ... يادته بهت گفتم : مگه قرار نبود پای جنون وسط کشيده نشه ؟ گفتم : مواظب نبودی ! ... يادته گفتی : دست خودم نبود ... مگه تو گذاشتی مجنون نشم ؟ ... خب ! عزيزم ! اميدوارم زودتر عاقل شی ! من همه ی اينا رو به پای جنونت می ذارم !
يادته ... يادته بعضی وقتا يه چيزايی بهم می گفتی ٬ که بعدش فوری می گفتی داشتم بلند بلند فکر می کردم ؟ ... خب ! من که يادمه ! و حالا که بيشتر فکر می کنم ٬ می بينم خيلی از چيزايی  که به من می گفتی ٬ داشتی به خودت می گفتی ! داشتی به خودت سفارش می کردی ... به خودت درس می دادی ... به خودت نهيب می زدی ... بايد بگم که : انگار روی من بيشتر کارساز بوده تا خودت ! ...
نمی دونم ! شايد اين چيزا يادت نباشه ... و خيلی چيزای ديگه ... اما می دونم اين بلاگ رو می خونی ! همه ی اينايی که نوشتم ٬ محض دلخوشی خودم بود ... و اين که با حضور تو ٬ اين جا رو گرم کنم ! ... تو اگه خواستی ٬ می تونی به دل نگيری !

   + غزل کریمی - ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٢