عاشقانه های من با تو ٬ از هميشه تا هنوز !

سلام آقا !
سلام ...
و هی توی چشم هام جمع می شوی ... و هی توی بغضم ... و هی می خواهم ببارمت ؛ نمی گذاری ! می گويی : « فصل فصل بارش نيست غزل بانو ! اين جا هنوز تابستان است و گرما و عرق ريزان از عشق ! » می گويم : « اصلا دلم می خواهد چنار باشم ... » می خواهم دااااااااااااااااد بزنم تمام اندوه دختری را که معيارهايش عوض شده اند ! ... به تو حق می دهم ! به تو که آن قدر ... به تو که هميشه ... به تو ! نه که تو راست گفته باشی ! نه عزيزم ! گفتم که : معيارهايم عوض شده اند ... ميزان تويی و نفس هام ٬ که شماره ات می کنند زير بارش مدام برگ ها ! ... راه می روم توی خيال خودم که تو هستی و هم چنان ... و تو هستی و هنوز ... و تو هستی و هميشه ... و تو ... تو ... تو ... که ديگر تمام دستور زبان فارسی را از ياد برده ام ! توی خيال خودم داد می زنی : مااااااااااااااارمووووووووووووووولک ! ... خودت را صدا می زنی انگار ! و من می خندم ! زير بارش مدام خودم می خندم ! ... يک سوزن که بزنی ٬ تمام بادم خالی شده ! می نشينم سر جايم ! تو هستی و من نيستم ... هوا پر است از نبودن ! ... شماره می کنم تو را زير نگاه غريبه و آشنا ٬ که برايت می زنند و تو با سازشان می رقصی ! ... و من که سکوتم را می رقصانم ٬ تا بهتر ببينمت عزيز شرجی مهربانم ! ... و تو می رقصی ! پودر می شوی زير هلهله ی مرگ بارشان ؛ و باز هم می رقصی ... من هم می رقصم ! با هم می رويم توی يک عالم ديگر که فقط خودمانيم و سکوتی به سنگينی تمام نبودن تو ! ... تو نمی بينی ؛ من می بينم . به جای تو هم می بينم ! اصلا يک چشم می شوم که می خواهد تمام حضور تنهايی را ببلعد ؛ نگه دارد برای روز مبادا ! ... به تو حق می دهم ! چه باشی ٬ چه نباشی ! ... نمی بارم ! فصل ٬ همان است که تو گفتی ... و زمستان ٬ چه قدر دور از دست رس می نمايد ! ... معيارهايم عوض شده اند ! ميزان ٬ کلام تو است ! حرف بزن ! ...

   + غزل کریمی - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٢