شايد عاشقانه ای ديگر !

سلام ...
اصلا دلم می خواهد بد باشم ! می خواهم بروم از در ديگری وارد شوم ! مگر نه اين که گفتم عوض می شوم ؟! عوض شده ام آقا ! عوض شده ام ! خدا را شاهد می گيرم که عوض شدم ... برگشتم ! خوب شدم ... همان که منتظرش بودی ... همان که گفته بودی دوستش داری ... همان که کمک کردی تا بشوم ! ... اصلا همان که بايد می بودم ! ...
اما چه فايده عزيزم ! ... اين دفعه می خواهم بد بشوم ... می خواهم مار بشوم و مارمولکی که تو نبودی ! ... ديگر خوبی افاقه نمی کند ! بايد به دنبال مرهمی تازه بود !
... يادم هست آن لحظه های رويايی را که ... آن لحظه های هميشه را که ... و هزار بار زير فشار نگاه تو ٬ دست های تو ٬ لب های تو ٬ زير فشار حضور تو ٬ له شدن ... که چه شيرين بود ! ... و من پاسخ گفتن نمی توانستم ! می ترسيدم آقا ! می ترسيدم ! از همين چيزها می ترسيدم ! به خودت هم گفته بودم که ... !
زرنگی از شما است ! جنون را شما پيش کشيدی حضرت آقا ! من تنها کاری که کردم ٬ اين بود که سجده بردم بر دست هايی که لياقتش را داشتند ! ... و حالا به خال پشت دست چپم که نگاه می کنم ٬ هی ياد دست هايی می افتم که انگار تله پاتی روح های ماها را هم به ارث برده بودند ! ... و ياد آن خال ٬ که شايد داغی باشد تا ابد بر دست های پاک شما ! ... اگر می خواهی حذفم کنی ٬ اول برو دکتر پوست ٬ بده آن خال پشت دست چپت را بردارند آقا !
زرنگی از شما است ! لذت ببر ! خودت اين بلا بودی ! اين بلای شيرين ! حالا برايم کميسيون مبارزه با بلايای طبيعی دوستی را تشکيل داده ای ! من که گفتم ... من که گفتم می ترسم ! و تو که ديدی ! و سر تکان دادی که ... و پلک بر هم زدی که ... ! زرنگی از شما است آقا ! من تنبل بودم ! انگار بايد آن همه زلالی را کنار می گذاشتم ٬ پا پيش می نهادم تا مبادا اين گونه ٬ مسخ و مست ٬ محاکمه ام کنی !
دير شده ! حتی برای حرف زدن هم دير شده انگار ... و تمام ديشب را به ياد می آورم که بال بال می زدم برای حرف زدن با يک دوست ... اصلا هر کسی که می شد تصورکرد ٬ اما دستم به هيچ دوستی ٬ به هيچ آشنايی نرسيد ! دور بودم انگار از همه ! ... و بغضم را بسته بندی کردم ٬ گذاشتم کنار برای تو که شايد بيايی و با هم نوش جانش کنيم !
... بيش از اين مايه ی کدورت خاطر نمی شوم آقا ! می روم بد بشوم !

   + غزل کریمی - ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۳