گيجم !

سلام ...
هيچی ندارم ... هيچی برای گفتن و نوشتن و بودن ! دارم توی يک گيجی وحشتناک دست و پا می زنم ... می خواستم از عروسی دوستم سحر بنويسم و اين حرف ها ! اما نمی توانم ؛ شاید فردا بنویسم ... گيجم ؛ و انگار حتی اصلا نيستم ! صبح که از خواب پا شدم و با آن دختر مهربان حرف زدم ٬ دوباره گرفتم خوابيدم تا حوالی اذان مغرب که از گرسنگی ... !
اين شعر را می خواستم بنويسم اين جا ٬ که ره آورد شيراز است و دلتنگی هايم را از آن جا تا اين جا با خود کشانده است ...

نامه ی دوم :

باز هم با سلام آقای ... باز هم يک سلام تکراری
و پس از آن دوباره اين جمله ٬ که : بگو باز دوستم داری !

حال من خوب ... نه ! به جان شما حال من خوب نيست ! باور کن !
دارم انگار در تو می ميرم ؛ مثل يک زخم کهنه ی کاری

و ديالوگ دوباره يک طرفه : « از تو دلگيرم ای عزيز دلم !
تو چرا هی به جای اسم « غزل » بين حرفا سه نقطه می ذاری ؟ »

از تو دلگير و خسته و ناچار ... از تو تنهاترين و غمگينم
دوستت دارم و نمی خواهي ! و فقط تخم درد می کاری

تو بزن زخم هر چه می خواهی ؛ تو بزن ! مشکلی ندارم من
عشق يعنی همين که : از اين شعر ٬ تکه تکه مرا تو برداری !

باشد آقا ! همان که ميل شماست ؛ می روم گوشه ای و می ميرم !
اصلا از اولش نبايد من پا به روی دم تو ... انگاری !

نشد آقا ! نشد که بنويسم آن چه را در دلم تلنبار است
تو قصور دل مرا بگذار به حساب محافظه کاری !

نامه ی من دوباره بی پايان ؛ باز هم می نويسم و ... اصلا
اين فقط قسط اولش بوده ! سر هر ماه منتظر ... آری !

منتظر باش ! تا قيامت هم - مرده يا زنده - از تو می پرسم
توی اشعار بی ملاحظه ام ٬ که : بگو ! باز دوستم داری ؟!

   + غزل کریمی - ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٤