عنوان ندارد !

سلام ...
يکم : شاعر نگو که حرفه ی من کيمياگری است
        در سينه های غم زده حل می کنم تو را !
                                                       رضا سيرجانی

دوم :
هزار هزار بار نوشته هايم را توی ذهنم مرور کرده ام ؛ مرتب کرده ام ؛ جمله ها را ٬ حرف ها را ... هزار هزار بار به خودم گفته ام اين ديگر خوب است ! ... اما نمی شود ! به کاغذ که می رسند ... به تکمه های کی برد که می رسند ... دود می شوند انگاری !
سوم : عجيب بود ! ديروز صبح که از خواب پا شدم ٬ ديدم انگار ماجرا خيلی ساده تر از اين ها بوده ... و من انگار بايد زودتر ها می فهميدم ... و انگار حالا ... و انگار هميشه !
... و حالا احساس می کنم پرم از خوب بودن و ساده بودن و بخشيدن !
چهارم : به تو مديونم ! تو که باعث خوب بودنم شدی ... و هستی ! به تو مديونم ! خودت می دانی چرا ! و حالا ٬ فکر می کنم همه ی ترسم از نداشتن تو اين بوده که شانه هايی را گم کنم ٬ که برايم زمين و آسمان و هوا بودند و خيلی چيزهای ديگر ! شانه هايی برای گريه کردن و « خود » بودن ... از همان ها که تو می خواستی و من هم ! از همان ها که تو بودی و من شايد ! اما ٬ عزيزم ! حالا فکر می کنم - خوب که فکر می کنم - می بينم ديگر نمی ترسم ؛ که آن شانه های مهربان صميمی انگار حل شده اند توی خودم و اراده که کنم ٬ می توانم ساعت ها سر رويشان بگذارم و گريه کنم ! و از نبودن تو ٬ تنها دل تنگی نصيبم می شود ... که چه خوب ! و انگار سال ها منتظر اين دل تنگی غريب بودم که بيايد و من هی آدم تر ! من هی شاعرتر ! من هی خوب تر ! و من درست بشوم ! ميزان ميزان !
پنجم : تنها چيزی که آزارم می دهد ٬ اين پرسش است که راه گلويم را بسته ! اين که يک روز - در حوالی همين روزها - ناررررررنجی عزيزم فقط يک ربع بهم فرصت بدهد که ازش بپرسم : « چرا اين طوری ؟ دليل می خواهم آقا ! دليل ! » و بگويدم چرا ! و بگويمش : « آقا ما که با هم دعوا نداريم ! می شود باهام دوست نباشی ( قبول دارم ! ) ٬ ولی لطفا بين آن همه جماعت علاف شاعر و وبلاگ نويس سنگ روی يخم نکن ! » و بگويمش : « آقا ! به خدا می فهممتان ! اين را می فهمم که اگر نمی خواهی ٬ حق داری ! »
ششم : ... و می فهمم ! انگار خيلی ساده تر از آن غولی که برای خودم ساخته بودم ٬ می فهمم ! اگر آن زمان ازش خواستم که اجازه بدهد دوستش بدارم ٬ حتی اگر او خودش دوستم نداشته باشد ؛ من هم بايد اجازه بدهم که او دوستم نداشته باشد و اصلا دوستم نباشد ٬ حتی اگر من ... !
هفتم : آقا برای من عزيز هستيد ! ديگر نمی خواهم آزارتان بدهم ! هر طور راحتيد ! فقط به من بگوييد : چرا ؟

   + غزل کریمی - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٦