باز هم عنوان ندارد !

سلام ...
يکم :
        نخستين گام آن است که زندگی را همان گونه که هست بپذيری.
       با اين پذيرش ٬ آرزو محو می شود ٬ فشار و تنش محو می شود ٬ نارضايتی محو می شود :
        احساس شادی می کنی ٬ بدون اين که دليل خاصی در ميان باشد !
                                         اوشو
دوم : شايد بعدترها فکر کنم اين جملات جناب اوشو را اصلا باور ندارم ٬ ولی امشب که خيلی باهاشان حال کردم !
سوم : و جلوتر که می روی ٬ می بينی اصلا هی داری به مرز آرامش و نور نزديک می شوی ... و هی داری بافهم تر می شوی ... و هی درکت از آن چه که دارد اتفاق می افتد ٬ روشن تر و شفاف تر می شود !
چهارم : خب ! قبول ! شايد بايد زودتر از اين ها قبول می کردم که می دانم « چرا » ... و حالا برايم چه لذت بخش است اين که جواب آن « چرا » همان بوده که توی ذهن خودم بوده ... لذت بخش است برای اين که می بينم در شناختم از تو اشتباه نکرده ام عزيز نگران دوست داشتنی ام !
پنجم : برايت دعا می کنم ؛ خودت نمی خواهی اعتراف کنی ؛ ولی به دعا نياز داری ! می دانم ! برايت دعا می کنم ...
ششم : خدايا ! اين همه عيب به اين بندگان ذکورت دادی ٬ بس نبود ؟ ... لا اقل اين يکی را بی خيال می شدی ! اين حس عجيب غريبی را می گويم که توی وجود اين بنی بشرها هست که نمی خواهند به ضعف خودشان اعتراف کنند و بر سر اين راه ٬ حاضرند ديگری را فدا کنند تا کسی نفهمد خودشان مشکل داشته اند !
هفتم : دوباره نوشتن در وبلاگ قبلی ام را شروع کرده ام : فقط شعرهايم ! ... خيلی ها نمی دانند اين جا هم می نويسم ؛ دوستان عزيز ٬ اگر به آن جا سر زديد ٬ اصلا دوست ندارم بر و بچ آن جا از حضورم در اين وبلاگ هم باخبر شوند ! تکبير !
عقده های تا هميشه بسته در گلو

   + غزل کریمی - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٧