دوست داشته شدن ...

سلام ...
شب بود و خلوت و تاريکی پياده روهای خيابان ولی عصر ؛ خسته بوديم انگاری !
گفتی : « می بينی دوست داشتن به جای اين که به آدم انرژی بده ٬ چه قدر از آدم انرژی می گيره ؟! »
گفتم : « آره ! سخته ! ولی ببينم : تو ناراحتی ؟! »
گفتی : « نه ! سخت هست ؛ ولی جالب اين جاست که دارم لذت می برم ! »
گفتم : « شايد واسه اينه که همون طور که تو به خاطر دوست داشتن انرژی از دست می دی ٬ به خاطر دوست داشته شدن هم يه عالمه انرژی می گيری ! »
...
خب ؛ عزيزم ! بايد بگويم که : انگار آن قدر که تو دوستم داشتی ٬ من دوستت نداشتم ! نمی دانم چه شد که يک دفعه خيلی انرژی ازت گرفته شد ؛ خیلی بیشتر از آن قدر که من بهت بخشیدم ! ... آن قدر انرژی از دست دادی ٬ که کم آوردی !
ببخشيد ! جبران می کنم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱