افکار مهم !

سلام ...
... و مثلا هی توی خيابان ها راه بروی و راه بروی و ... و مثلا هی تمام خيابان ونک را از دانشگاه تا ميدان ونک و خيابان ولی عصر از ونک تا ميدان ولی عصر ... و هی بروی توی لباس فروشی ها و زل بزنی به مدهای جديد لباس های زمستانی ... !
... و مثلا فکر کنی : ذرت بخارپز شده ٬ توی « هايدا » ی ميدان ولی عصر لیوانی ۶۰۰ تومان است و توی برج آيينه ی ونک ۹۰۰ ... و فکر کنی : اگر پارک وی يا نياوران يا هرجای لعنتی ديگری بود چه قدر می شد ؟!
... و مثلا فکر کنی : ساختمان وزارت « رفاه و تامين اجتماعی » را توی ميدان ونک - خيابان ولی عصر ساخته اند ... و فکر کنی : زمين ٬ آن جاها متری چند است ؟!
... و هی توی عروسک فروشی ها نگاه کنی به قورباغه های عروسکی و فکر کنی که : بين همه ی اين ها « يافايی » ( همان قورباغه ای که ناررررررنجی برای تولدت خريده ) از همه قشنگ تر است !
... و بروی روی سکوی کنار بلوار کشاورز ٬ رو به روی هایدا بنشینی و تا خرخره ساندويچ بخوری ٬ و به ياد آن روزهايی که دلتنگی ( مثل امروز ) ٬ يک ليوان پر ذرت بخار پز شده بخوری و به این فلسفه ! فکر کنی که : وقتی گريه ات گرفته است می روی ذرت می خوری ٬ يا وقتی ذرت می خوری گريه ات می گيرد ؟!
... و مثلا بروی يک عالمه زير پل همت توی ولی عصر بايستی که ... و فکر کنی که ...
... اصلا فکر کن مثلا بروی بيرون پارک سئول ( توی بزرگ راه کردستان ) بايستی و خيره شوی به آن نيمکت که ...
يا اين که مثلا رفته ای توی فروشگاه و يک بارانی آلبالويی خريده ای که شايد اين زمستان ... و فکر کنی که : ای کاش می توانستی همه ی لباس هايت را نارنجی انتخاب کني ... و فکر کنی که شايد اين زمستان هيچ بارانی و پوليوری گرمت نکند ... و فکر کنی که :
... و اين منم
    زنی تنها
    در آستانه ی فصلی سرد ...
و فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی ...
... و مثلا فکر کن آخرش به اين نتيجه رسيده ای که : آدم چه قدر کار در زندگی برای انجام دادن دارد : مثلا ولگردی و ساندويچ بزرگه ی هايدا را گاز زدن و فکر کردن به يک عالمه مسايل خيلی مهم ! ( شايد خيلی مهم تر از اين گردبادی که تويش افتاده ای و دارد هی تو را با خودش می پيجاند و می برد ... مييييييييييييی برد ! )

عقده های تا هميشه بسته در گلو را به روز کرده ام ...

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٤