تو فکر کن يک نامه !

سلام ...
دارم نگاه می کنم به يک توده مه سنگين که سايه اش را انداخته روی شهر . داری فوت می کنی توی صورتم دود قليان قل قل کنانت را که گر بگيرم . داری می چزانی ام ؛ می گريزانی ام ؛ نمی روم ! دست تو نيست ؛ دست خودم است ! می خواهم اسير اين دام بمانم !
به قول حزين لاهيجی :
      ای وای بر اسيری ٬ کز ياد رفته باشد
      در دام مانده صيد و صياد رفته باشد !
فوت می کنم روی زغال سر قليانت . قرمز می شود ؛ چراغ می زند ؛ چراغ قرمز می شود ... آهای عمووووووو ! وايستا ! پشت چراغ قرمز می ايستند ؛ فرار نمی کنند که ! بدهم مامور راهنمايی دوستی ها جريمه ات کند ؟! ...
بُر خرده ايم بين اين آدم ها و نمی خواهيم باور کنيم . نمی خواهيم اين مه سنگين را بالای سر خودمان ببينيم . ولی هست ! نگاه کن : دارد فوت می کند دودش را توی صورتمان ! ...
... ما يک عمر دود چراغ خورده ايم تا به اين جا رسيده ايم ! يک عمر دويده ايم دنبال يک تکه نان و گلدان ! و چه بالش هايی که در تنهايی خيس نکرديم ... و چه نان های بياتی که از اشک هايمان خمير نشد ... و چه دودهايی که به چشممان نرفت ... ! حالا رفته ای دنبال عروسک خيمه شب بازی می گردی برای لحظه های تنهايی ات ؟!
... و من هی تند تند بالش هايم را خيس می کنم ازاين همه تنهايی که ... و از اين همه بازی که ... و از اين همه مسخره بازی که ...
ببخشيد ! يک آگهی بازرگانی پخش کنيم اين وسط ؟! ( ... فکر نمی کنيد ساعتتان خواب مانده باشد ؟! بدهيد من تعميرش می کنم ؛ صد در صد تضمينی ! )
... اصلا بيا فرض کن اين ها همه يک خواب بوده ؛ که سرتاسر شبت را گرم کرده و حالا ٬ بيدار شده ای و ماتت برده ات که ... ! اصلا بيا فرض کنيم هر دو خواب بوده ايم و مثلا هيچ اتفاقی ... هيچ حرفی ... هيچ آغوشی ... و مثلا هيچ چراغی روشن نبوده که دودش را به چشممان بزند و کورمان کند !
... بيا فرض کنيم بيدار شده ايم و حالا بينمان يک قليان دارد قل قل می کند و ما هی توی گلدانش با حرکت آب بالا و پايين می پريم و غوطه می خوريم و هی دنبال هم ديگر می گرديم !
... بيا فرض کنيم اصلا مرده بوديم آن وقت ها ! و حالا که زنده ايم ٬ می خواهيم فکری به حال شانه های هم ديگر کنيم ؛ شايد شانه های خودمان ! که انگار بی سنگينی گريه های يک تنها ٬ هی افتاده تر می شوند و خمود تر !
... اصلا بيا فرض کنيم ... نه ! اصلا بيا فرض کن اين دخترک هنوز هم با جنجالی ترين شکل ممکن می خواهدت ... تو هر جور می خواهی تعبيرش کن ! هر جور راحتی ... و فرض کن قيصر امين پور آن شعر را از زبان من برای تو گفته بود که :
... هر که هستی
    باش
    اما باش !

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٥