حرف های خصوصی !

سلام ...
يکم : حالم خوب نيست ... نمی توانم روی صندلی بنشينم ؛ اما يک چيزی ( که شماها نمی دانيد چيست )‌ مجبورم می کند به نوشتن و به روز کردن اين جا !
دوم : من از نهايت شب حرف می زنم
        من از نهايت تاريکی
        و از نهايت شب حرف می زنم !
        اگر به خانه ی من آمدی
        برای من ای مهربان چراغ بيار
        و يک دريچه که از آن
        به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم !
                                                          فروغ
سوم : می دانی اشکال کار چيست ؟ اين است که نمی دانی بين فکر کردن من با فکر کردن تو چقدر تفاوت هست ... از من می خواهی به تو فرصت بدهم فکر کنی ؛ اما خودت اين فرصت را به من نمی دهی !
... می پرسی چگونه ؟ ... ببين ! ساده است ! تو می خواهی اول فکر کنی ٬ بعد ببينی و احساس کنی و تصميم بگيری ! اما من می خواهم اول ببينم و احساس کنم ٬ بعد فکر کنم و تصميم بگيرم ...
... من گذاشتم تو کار خودت را کنی ؛ اما تو نمی گذاری !
چهارم : آهاااااااای ! با توام آقای ناررررررررنجی عزيزم ! خودت جلوی من شعار می دهی که نبايد حرف های خيلی خصوصی را توی وبلاگ هايمان عمومی کنيم ؛ آن وقت می روی و آن شعر-نامه را توی وبلاگت برای حضار عزيز می نويسی که چه بشود ؟!
... نگو که آن حرف ها خصوصی نبودند ... خب ؟!

   + غزل کریمی - ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٩