خوبم ! ... اميدوارم هميشه ... !

سلام ...
يکم : حالم به طرز فجيعی خوبه ! ( اين از اين ! )
دوم : داشتم با آن دختر مهربان حرف می زدم ... اين پلان از حرف هايمان را داشته باشيد :
« مردها ٬ حتی وقتی دارند به تو می گويند که تو مثل خواهرم هستی ٬ دارند دنبال يک پوشش مناسب می گردند برای اين که بتوانند بيشتر خودشان را به تو نزديک کنند ! برای اين که توجيه داشته باشند ! »
سوم : يک بار يکی از عزيز ترين خوب ها ٬ که نمی دانم مثل بابام دوستش دارم يا نه ! ( فقط دو سال و نيم ازم بزرگ تره ! ) بهم گفت: « آخه بچه جون مرض داری ؟ چرا هر اتفاقی تو زندگی ت ميفته ٬ فرتی می ری تو وبلاگت می نويسی ؟! » بهش گفتم : « خب مرض که دارم ! ولی دليلش اينه که وقتی می نويسم ٬ راحت تر می تونم اين زندگی رو تحمل کنم . » ... نمی دونم چی شد که تاييدم کرد !!
چهارم : آن موقع که اين وبلاگ را باز کردم ٬ توجيه خاصی داشتم برای اين که اين جا روزنگار باشد حتمن ! ... حالا ٬ شايد آن توجيه کم رنگ شده باشد ؛ اما باز هم به هر روز نوشتن در اين جا ادامه می دهم ! اين هم دليل خاص خودش را دارد ! ... شاید به همان دلیلی که بالا نوشتم !
پنجم : اين فصل تمام شد ! فقط بگويم که بايد اين اتفاق می افتاد انگاری ٬ که حجت برايم تمام شود که تمام و کمال بشوم همان « خود » ی که دو سه سال پيش بودم !

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٩