سرما !

سلام ...
يکم : تمام شد ! غزل نصفه ام به درد نخورد !
        و نذر و گنبد نيلی و ... هم به درد نخورد !
                                                 از « خودم »‌ !
دوم : راه می روی . توی سرما هی دست هايت را « هاااا » می کنی که ... ! يخ می بندی !
ــ اصلا حقت بود ! مگر نگفتم می روی بيرون با خودت ژاکت بردار ؟!
ــ ... ژاکت که تنم بود ! ... دلم لخت بود ! يک دفعه قنديل بست !
سوم : اين بابای کوچولويم دعوايم کرد که چرا بهش لينک نداده ام ! چشم بابايی ! اينم لينک !
فقط من مانده ام چرا هی قپی می آييد که وبلاگ نويسی چيز مهمی نيست ! واقعا که ! خودتان را کوچک می کنيد به خاطر يک لينک توی يک بلاگ در پيت !!!!!!!!! ... عجب !
چهارم : من سردم است
           و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد !

   + غزل کریمی - ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱۳