تهوع

سلام ...
خميازه می کشی ؛ از خواب نه ؛ از بی خوابی ! از بی حوصلگی نه ؛ از نمی دانم چه چيز !
خميازه می کشی و دنيا از دهانت بيرون می ريزد ! استفراغ نه ! همان که گفتم : خميازه !
خميازه می کشی : و برای رنگ کردنش تنها يک مداد داری ٬ با يک رنگ !
خميازه نمی کشی ! خميازه اگر رنگ نشود ٬ می شود تهوعی خفه ! مدادت نوک ندارد . تراش هم که ... ! اصلا فکر کنم مغز مدادت خالی شده ... مثل خودت ! جعبه رنگت را زير و رو می کنی : همه اش يک رنگ است ! با مغزهای خالی شده ! نامردها همه شان فرار کرده اند !
خميازه نمی کشی ! کاغذ را پاره می کنی ؛ مچاله می کنی ؛ نشانه می گيری پرتش می کنی توی چشم يک نفر !
خميازه نمی کشی ! خميازه را بالا می آوری ! می روی بخوابی !

   + غزل کریمی - ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٤