داستان من و این دو هفته

سلام ...

دو هفته س تهرانم ... از ترافیک خسته ... از شلوغی کلافه ... خسته از ...

دو هفته س تهرانم ... با مامان خوش می گذره ... حتا وختی فقط مشغول کار هستم ... با بچه ی برادرم خوش می گذره ... وختی روزی دوبار می آد بغلم می کنه و خیلی با احساس می گه : عمه ! نرو ... نرو آلمان !! ( بچه ی هشت ساله مرتب یادش می ره من ایتالیا م . چون بیشتر فامیلای مامانش تو آلمانن ! گاهی هم به جاش می گه " استرالیا " !! )

دو هفته س تهرانم ... دلم برای آرامش و نظم میلان تنگ شده ...

دو هفته س تهرانم ... دیگران می پرسن : سفر خوش گذشت ؟ ... من فک می کنم که : خب ! من که الان تازه تو سفرم !!

دو هفته س تهرانم ... دو هفته دیگه هم تهرانم ... دلم برات تنگ شده ... نگرانتم ... نگران تو  که این قد هم منو اذیت می کنی ، هم خودتو ... ای کاش آروم باشی تا برگردم ... ای کاش این قدر تند نباشی ... ای کاش به من ، به من تنها که تو این دو هفته تو این شهر کثیف شلم شوربا هیچ غلطی نکردم ، اعتماد داشته باشی ...

 

 

پی نوشت :

برات آیه الکرسی می خونم هر روز ، بعد زا این که برای خودم خوندم ، برای تو هم می خونم ... سودشو نمی دونم ؛ ولی ضرر نداره !!

   + غزل کریمی - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠