می دوم ...

سلام ...
بد شده ام ! نه از آن بدها که ديگران اذيت شوند و يا خودم ؛ نه از آن بدها که زمين و زمان را ... ! نه ! راستش نه ديگران اذيت می شوند ، نه خودم ! اصلا از اين که خودم هم اذيت نمی شوم بيشتر اعصابم خرد می شود !
... حالا فکر کن امروز از دو سه روز قبلت خيلی خيلی بهتر بوده ای و خوب بوده ای و اين اراجيف ! و مثلا نشسته ای به هزار و يک کار عقب مانده ات فکر کرده ای و از آن ميان چندتايی که مهم تر بوده است را انجام داده ای !
... حالا شما اين جوری فکر کنيد که اين دخترک آدم شده ٬ نشسته برای خودش زندگی می کند !
اصلا همين کلافه ام می کند : «‌ نشسته برای خودش زندگی می کند ... زندگی می بافد ... »‌ من نمی خواهم نشسته زندگی کنم ؛ می خواهم بدوم ... می خواهم پرواز کنم ... می خواهم فرو بروم ... اوج بگيرم ... بيفتم ... بلند شوم ... بميرم و زنده شوم ... تا اين زندگی ٬ زندگی بشود !
... سه روز است که از خانه بيرون نيامده ام ! نشسته ام و ... تو اسمش را زندگی بگذار ! خودم که می دانم !
قبول ! امروز را خيلی خوب بوده ام ! اما چند تا ؟ چندتا از چندتا ؟
تو فرض کن ۴ تا خوب بوده ام ؛ ۴ تا از ۵ تا !
کم است ديگر ! گفته بودم که ! من آدم های سطح بالا را دوست دارم ؛ های لول ! خودم را هم اين طوری دوست دارم ! آدم ۲۰ تا از ۱۰۰ تا باشد بهتر است ٬ تا ۴ تا از ۵ تا !
سطحم پايين آمده !
هی دارم خودم را تکان می دهم که شايد زلزله ای ٬چيزی ... هی دارم می دوم ؛ شايد برسم به نقطه ی شروع ٬ تازه ! نمی رسم که ... !
دوست ندارم ! اين طوری اش را دوست ندارم !
... فکر کنم خدا هم اين شب های قدر کمی سرش شلوغ پلوغ شده ؛ از بس اين بنده های مومن ٬ قرآنش را به سر گرفته اند و سرش ناله و فرياد کرده اند ... !
... فکر کنم سرش شلوغ است که کمی ... !
حالا باشد !
من که کوتاه نمی آيم و باز هم می دوم ! و همين طور که می دوم ٬ خيلی اتفاقی زمزمه می کنم : « يا احسن المحسنين ! »‌
و نمی دانم بالاخره اين زمزمه هه بايد کار خودش را کند ٬ يا اين دويدن های بی امان ٬ يا آن رفاقت قديمی بين من و خدای خوبم ... !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٥