داستان من و غزلی بعد سال ها ...

سلام ...

نوشتنم نمی آد ... عید که ایران بودم ، بعد از سال ها یه شعر گفتم ... واقعن بعد از سال ها ...

پناه می برم به شعر ...

 

سر می کشم تو را - غم جانکاه - از بی کسی به طور مداوم

در من سفیر می کشد از درد یک بغض تیره ی متراکم

 

غمگینم از خودم که دوباره دارم به شکل آه غلیظی 

تکرار می شوم ضربان وار در ذهن این شب متلاطم

 

غمگینم از تو ، از توی خونسرد ، از با وفایی ات که همیشه

آغوش باز کرده ای و من را می بری به یک غم دایم 

 

انگار گیر کرده ام اینجا ، در گیر و دار این عطش و بغض

در لحظه لحظه ی غزلی خیس سرشار ابرهای مزاحم

 

انگار باید از سر شب تا فردا شب از تو شعر بنوشم

لاجرعه مثل مست خرابی ؛ بی قید و بی خیال و مداوم

 

هفت آسمان ابری ممتد ، هفت آسمان خواب و ... من ، آرام

پیچیده ام به دور غزل هام تصویر یک خیال ملایم

 

در من سفیر می کشد از درد تصویر این خیال ندیده

از خواب می پرم ! و دوباره : من ، شعر ، غم ، سکوت مداوم ...

   + غزل کریمی - ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٠