داستان من و یک تصمیم اتفاقی

سلام ...

هنوز ، گاهی که توی آینه نگاه می کنم ... عکس هایم را می بینم ... وقتی ظهرها ساکت ساکت است و از بیرون صدای ایتالیایی حرف زدن دو نفر با هم می آید ... وقتی یک لحظه موقع ایتالیایی حرف زدن با کسی ، به خودم گوش می کنم ... وقتی " ارمین " هم اتاقی م که سیاه پوست و با نمک و اهل کامرون است را می بینم که رو تختش خوابیده ... هنوز گاهی توی این دیدن ها و شنیدن ها ، باورم نمی شود که اینجا هستم ... ایتالیا ... کشوری که دوستش دارم !

توی این " گاهی " ها ، به راهی که آمده ام فکر می کنم . به تصمیمی که سه سال پیش گرفتم . به زود گذشتن همه ی این سه سال . به کسی که اولین بار مدرسه ی ایتالیایی را بهم معرفی کرد ؛ کسی که فقط یک بار در عمرم دیدمش و تا آخر عمر خودم را مدیونش می دانم . فکر می کنم به همه ی این " اتفاق " ها . به تصمیمی که مدت ها بود توی سرم وول می خورد ، اما اتفاقی بر زبانم آمد ... به این که دوست داشتم بیایم ایتالیا ؛ ولی این قدر فکرش برایم جدی نبود . راستش از لحظه ای که بر زبان آوردمش تا لحظه ای که پایم را توی فرودگاه مالپنسا بر زمین گذاشتم ( بیشتر از دو سال ) فکر می کنم که باز هم جدی نبود ! نمی دانم چه شد که خودم را توی این سرزمین چکمه ای دیدم ... 

پشیمانم ؟ نه ! خوشحالم ؟ نمی دانم ! نگرانم ؟ بله !

سه تا پرسش سخت با سه تا جواب ساده ...

همین !

   + غزل کریمی - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٦