یک داستان قاراشمیش

سلام ...

سرنوشت :

تمام ابرهای دور ، نزدیک ! تمام ساحل های نزدیک ، دور ! 

خسته . غبار غربت را می خواهی بتکانی ، نمی شود !

آشفته . تکرار را می خواهی حذف کنی ، نمی شود باز !

تکرار ... تکرار ...

خودنوشت :

روزهای پایان ترم . روزهای پایان خوابگاه . روزهای پایان امتحانات . روزهای پایان ...

روزهای آغاز سوغاتی خریدن . روزهای آغاز چمدان بستن . روزهای آغاز درس خواندن و پاس نکردن . روزهای آغاز ...

پروازها کنسل می شوند . جلو می افتند . عقب می افتند .

امتحان ها در هم قاتی می شوند . هم گروهی ایتالیایی ت گُه ترین آدم روی زمین است . امتحان ها به پول دادن برای انجام پروژه و وقت گرفتن از استاد می کشند .

این هفته رفتن ت می شود آن هفته رفتن . امتحان های پاس نشده را دوباره چشیدن .

حوصله ی گرمای ایتالیا را نداشتن . حوصله ی گرمای تهران را نداشتن . حوصله ی دوباره امتحان دادن نداشتن . حوصله ی کار گروهی نداشتن . حوصله ی کاری که ازش خوشت نمی آید را نداشتن . حوصله ی عزیزترین کس ها را نداشتن . حوصله ی چمدان بستن نداشتن . حوصله ی جمع کردن تمام زندگی ت برای تحویل اتاق خوابگاه را نداشتن . حوصله ی غذا خوردن نداشتن . حوصله ی یک دعوای کوچک خنده دار را نداشتن .

حوصله نداشتن .

حوصله نداشتن .

 

پی نوشت : تابستان ... بی حوصلگی ... بلاتکلیفی ...

پی نوشت 2 : خسته م ... هیچ کس هم پیدا نمی شود که به من گیر ندهد !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢