عنوان ندارد !

سلام ...
يکم : در دل و جان خانه کردی عاقبت
        هر دو را ویرانه کردی عاقبت !
دوم : اصلا نمی دانم چه مرگم است ! پرم از حس های متضاد ٬ لحظه ای ٬ گذرا و خفقان آور ... واقعا نمی دانم حالم خوب است يا نه !
سوم : ... می پرد توی گلويت ... « يه ليوان آب بيارين براش ! » ... فايده ندارد ! ... انگار نفس هم که می کشی ٬ می پرد توی گلويت ! ... « خب ! دختر جان نفس نکش ! بذار راحت شی ! » ... نفس نمی کشی ؛ فايده ندارد ! ... انگار نفس هم که نمی کشی ٬ باز هم يک چيزی می پرد توی گلويت ! يک چيز بزرگ تر و خفقان آورتر ... !
چهارم : امروز يک روسری نارنجی خريدم . فقط محض اين که امتحان کنم از اين رنگ بدم می آيد يا نه ! ديدم نه ! اتفاقا مثل همان موقع ها ٬ هنوز هم يکی از رنگ هايی است که خيلی دوستش دارم !
پنجم : ... ( اين پنجمی را چندين بار نوشتم ؛ اما نمی خواست درست از آب در بيايد ! ... بی خيالش می شوم ! )

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٦