هر هزار و سيصد و اندوه سال يک بار !

سلام ...
دلت را نذر کرده ای ... شايد مقبول افتد !
و سکوت ٬ سکوتی که می کشاندت تا دست نيافته های يک روح بی قرار ٬ تنها طنابی است که می توانی محکم بهش چنگ بزنی و ازش بالا بروی تا برسی به فراسوی مرزهای آن تن ...
فراسوی مرزهای تنت دوستت دارم ...
می شکنی ؛ پخش می شوی توی نگاه های پرسش گر اطرافت . منتشر می کنی آن درد نگفتنی را که از نگفتنش هزار بار می ميری و زنده می شوی . از گفتنش هم !
...
کسی نمی فهمد آن چيزی که دارد توی دلت قيلی ويلی می رود ، چيزی است که نيست ! کسی نمی فهمد جنس دردت از آن کم ياب ها است که خدا هر « هزار و سيصد و اندوه » سال يک بار ٬ هديه اش می کند به يک روح سرکش !
...
تلاوت می کنی آن نام مقدس را که به زنجيرت کشيده است و هی می کشدت سمت يک ناباوری هميشگی ! تلاوت می کنی مجنون وار آن نام را که نام نيست ! فقط نشانه ای است برای اين که لحظه های دروغين هستی را باور کنی ! ... نشانه ای است برای مردن !

صدا ز کالبد تن ٬ به در کشيد مرا
صدا به شکل کسی شد ٬ به بر کشيد مرا !

حل می شوی توی يک صدايی که از هيچ پر است و فضای اندوهت را پر از عطر حضور تنهايی هايت می کند ...
تکرار می کنی آن نام را که هر بار به شکلی می خواهد به بند بکشدت :
با صد هزار جلوه برون آمدی که من ...
دور می زنی خودت را ! می رسی به يک هيچ هميشگی که باز هم منتظر شکستن است ... و تو اين درد را گفتن نمی توانی ! نگفتن هم !

عقده های تا هميشه بسته در گلو به روز است ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٧