دلم برای خودم ...

سلام ...
دلم برای خودم می سوزد ؛ برای او هم ! احساس می کنم دوتايی مان هم قاتل بوديم و هم مقتول ! به هم خنجر می زديم و خودمان ٬ هم زمان نيشش را نوش جان می کرديم !
عزيز سال های نه چندان دور زندگی ام را می گويم ... که سه چهار ماه پيش با دست های خودم طناب رابطه ام با او را پاره کردم ! برای اين که ديگر پوسيده شده بود . خودش هم می دانست ؛ ولی نمی خواست به رو بياورد ! مثل من ! ... اما من خواستم تا بيشتر از اين هر دومان نمرده ايم ٬ غزل خداحافظی را بخوانم ! ...
... حالا ٬ هنوز هم احترامش پيش من حفظ است ! شايد او ٬ نه ! برای اين که در موضع قدرت نيست و احساس می کند که ... ! راستش باورش نمی شد به اين سادگی اين رابطه - رابطه ای که خيلی وقت بود از هم پاشیده شده بود ! - تمام شود ؛ فکر می کرد من هميشه دم دستش هستم !
... فکر می کرديم هم ديگر را دوست داريم ؛ واقعا هم انگار همين بود ! ولی با همين دوست داشتن خنجر زديم شايد از پشت به هم ! ... و هيچ وقت هر دومان نفهميديم که بين ما از اولش هم هيچ چيز ديگری به جز يک رابطه ی افلاطونی که پايه هايش بر اساس رويا ساخته شده بود ٬ نبود ! ... و اين بازی را ادامه داديم ٬ تا زمانی که ... !
(... نمی دانم ! شايد کاری که من در حق ناررررررنجی کردم هم همين طور بود ! نمی دانم ! )
... اين که امشب اين ها را نوشتم ٬  برای اين بود که دلتنگ بودم برای خودم ٬ او ٬ و يک رابطه ی ... ! امشب باهاش حرف زدم ! زنگ زده بود کار داشت . در صدايش موجی از بدبختی احساس کردم ! دلم برايش سوخت ؛ برای خودم هم ! برای خودم که تمام احساسم را به پای کسی ريختم که ارزشش را نداشت ؛ و برای او که تمام احساسش را به پای دختری ريخت که ارزشش را نداشت ! ما ٬ اندازه ی هم نبوديم ! نمی دانم کدام يک بزرگ تر بوديم ؛ ولی به هر حال هم قد هم نبوديم !
... و حالا ٬ فقط منتظرم روزی را ببينم که با يک نفر دارد در خيابان راه می رود ٬ دست در دست ٬ و احساس خوش بختی می کند ! ... و اصلا هم فکر نکند که آن دختر تا ابد متعلق به اوست ؛ برای نگه داشتنش تلاش کند ؛ نه آن طور که با من ... !
..........................

انگار فقط با نوشتن افکارم منظم می شه ...
فردا قراره ببينمش . يه چيزايی پيش من امانت داره که بايد بهش بدم . خدا کنه فردا به خير بگذره ... هيچ دوس ندارم دوباره اون حرف و حديث ها بينمون پيش بياد ! گفتم که : الان اون تو موضع پايين تره و می خواد با کوبيدن من به قدرت (‌ قدرتی که در تمام زندگی ش فقط به دنبال اونه ) دست پيدا کنه ! ولی من ديگه حوصله ندارم ... حوصله ی هيچی رو ... فقط دلم می خواد اين احترام حفظ بشه ... کاشکی !

پی نوشت : امروز توی بخش جوان نمايشگاه قرآن نشسته بودم و داشتم با يکی دو تا از دوستان هنرمند گپ می زدم که جناب آقای مسجد جامعی تشريف فرما شدند برای منور کردن مجلس !  و به فاصله ی ده دقيقه هم جناب آقای يونسی آمدند ! حالا نمی دانم اين قضيه هماهنگ شده بود يا نه ! کلا مشکوک می زد ! ... اين که وزير ارشاد اسلامی !!!!!!!!!!! با جناب وزير اطلاعات باهم ... !!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٩