مشت محکم !

سلام ...
يکم : ناررررررنجی عزيزم می خواهد ببيند من تا کی و کجا می توانم در مورد اين کارهايش دوام بياورم ؛ ديگر نمی داند که خری مثل من کی و کجا برايش معنا ندارد ... بی خود دارد خودش را خسته می کند !
آهااااااااای ! با تو ام ! بی خود داری خودت را خسته می کنی عزيزم !
دوم : صداها توی هم قاطی پاطی می شوند ... نورها هم ... رنگ ها هم ... واژه ها هم ... همه هجوم می آورند تا کم رنگت کنند ... نمی توانند ! عرضه اش را ندارند !
سوم : قبلا هم گفته ام ٬ اين جا هم می نويسم : شاعران دروغ گو ترين آدم های روی زمينند !
( می گم : ناررررررنجی جان ! حالا خوبه ما شانس آورديم که اگه هر دوتاييمون شاعريم ٬ دست کم آدم نيستيم ! و الا چی می شد !!!!!!!! )
چهارم : یک روز ( موقع زلزله ی بم ) توی وبلاگ قبلی م نوشتم : دنيا دوست دارد اول من بميرم ٬ بعد او تمام شود ؛ من دوست دارم اول دنيا تمام شود ٬ بعد خودم بميرم! ...
... حالا نمی دانم الان این وسط ٬ چه کسی دارد نقش دنیا را بازی می کند : من یا تو ؟!
پنجم : فال می گيرم ... برای خودم و ناررررررنجی :

دوش بيماری چشم تو ببرد ازدستم
ليکن از لطف لبت صورت جان می بستم

عشق من با خط مشکين تو امروزی نيست
ديرگاهی است کزين جام هلالی مستم

از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم

در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگويی که چو عمرم به سر آمد رستم

بعد از اينم چه غم از تير کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پيوستم

بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم ...

... رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود
کرد غم خواری شمشاد بلندت پستم !


... خب ! مشت محکمی بود بر دهان ... !
ششم : الان حالم خيلی بهتره ...

   + غزل کریمی - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٠