ما زن ها ... ما دخترها ...

سلام ...
دخترک سيزده ساله است و برادرش چهارده سال دارد . مادرشان زنگ زده که برای کلاس هايشان باهام هماهنگ کند ( بهشان نقاشی و معرق ياد می دهم ) برای دخترک ساعت ۳ تا ۵ بعد از ظهر را تعيين می کنم و برای پسرک ... برای پسرک ... مادرشان می گويد : « برای مصطفی هر ساعتی که خودتون راحتين ؛ اون ديگه پسره ! هر ساعتی باشه مشکلی نداره ! خودش می آد و می ره ! »
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی دانم چرا اين روزها اين مسايل بيشتر تحريکم می کند و سرشان اعصابم بيشتر خرد می شود ...
... هر وقت توی خانه راجع به اين تبعيض های احمقانه سخن رانی می کنم ، مادرم زود بحث را جمع می کند و گاهی هم می پراند که : «‌ حالا ببينيم گير تو چه مردی می افتد و کدامتان دم آن يکی را قيچی می کنيد ! » ... اين حرف را می زند و زود بحث را می بندد به اين اميد که همه ی اين ها گذرا است !
........................
... توی کشتی نشسته بوديم و داشتيم از جزيره برمی گشتيم . ناراحت و گرفته بودم از اين بابت که توی جزيره پسرها را آزاد گذاشته بودند که هر جايی می خواهند بروند و هر غلط و نا غلطی می خواهند ... ! اما دخترها را به چند گروه تقسيم کرده بودند که هر گروه با يکی از مسوولين گردش کنند !!!!!!!! [ قشر فرهيخته ی دانش جوی الاغ ما ! ] ... من نمی خواستم ... حتی نمی گذاشتند گوشه ای تنها برای خودم بنشينم و با جمع نباشم ! مبادا متلکی ، چيزی ... !
... گرفته بودم و همان جا نخستين بار اين بحث ها بينمان پيش آمد ؛ روزبه را می گويم که با آن ژست فمنيستانه اش ... !
آن موقع به نظرم احمقانه آمد ! خسته بودم و حوصله ی بحث نداشتم ! و به نظرم روزبه يکی از بی کارترين آدم های تور آمد که وقتش را صرف ... !
......................
... ما زن ها معمولا آن قدر خسته ايم که حوصله نداريم به دردهای خودمان و به گاهی گوسفند شدن هايمان فکر کنيم ؛ ما زن ها ... ما دخترها ...
... شايد چون الان ديگر آن طور خسته نيستم ، اين قدر به اين چيزها فکر می کنم ...

   + غزل کریمی - ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢۸