ترک خورده بودم !

سلام ...
با سر انگشتانش ضربه می زند روی تنهايی ام ، باران ! راه افتاده توی تمام پياده روها که سيل شود و اشک های ناتمام همه ی تنهاهای عالم را توی خودش پنهان کند !
دلش خون بود و پنهان گريه می کرد
لبش چون پسته ، خندان گريه می کرد
برای آن که اشکش را نبينيم
هميشه زير باران گريه می کرد ! *
... دلم می خواست اين ها را همان شب که آمدی و خيساندی ام بنويسم ! اما نشد ؛ نتوانستم ! فقط توانستم از فرصت استفاده کنم و خودم را ، اشک هايم را ، تنهايی ام را در تو غرق کنم ! اشک که نبود ؛ تکرار ناتمام حرف های ترک خورده ی چشم هايم بود ! ...
... خدا هم انگار بعضی شب ها بيشتر عاشق می شود ! ترک می خورد و ريز ريز دلش را روی آسفالت ماسيده ی پياده روها می تکاند ! ...
ترک خورده بودم ؛ و آن شب ، تکه های پازل را که کنار هم چيدم ، دوباره سر و کله اش پيدا شد آن نام ناممکن !
ترک خورده بودم ؛ و راه که می رفتم ، ريزه های دلم را باد به هر سو می برد : مثلا به خواب يک عزيز تا هميشه هيچ !
ترک خورده بودم ؛ و هی به خودم می پيچيدم که ... ! و هی داااااااااااد می زدم که : لعنتی ! بيشتر ببار ! لعنتی ! اين قدر عرضه نداری که از شيشه های اين اتاق سه در چهار بی قواره بگذری و خيسم کنی ؟! ...
لعنتی ! لعنتی اين دخترک ترسو ! ... باز هم ترسيدم ! پنجره را باز نکردم از ترس خيس شدن . نشستم و مثل ملاها دعا کردم و « امن يجيب » خواندم و « و اشف مرضانا » زمزمه کردم ، که مثلا سقف اتاق آوار شود روی سرم که با باران محشور شوم !
ترسيده بودم ! مثل همه ی اين سال های آواره گی ام !
ترک خورده بودم ؛ و باد داشت تکه هايم را جارو می کرد ،‌ می برد بريزد توی زباله دانی ... !

* از : محمد عبدالحسينی

   + غزل کریمی - ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱