شايد مخاطب اين يادداشت تو باشی !

سلام ...
يکم : سلام خوب ترين اتفاق ناممکن
        که آتشم زده درياچه ی خيال شما !
                                       از : خودم !
دوم : کسی نمی داند چه قدر ، چه طور و چرا دوستش دارم ! شايد حتی خودم هم !
سوم : اگر اين اتفاقات نمی افتاد ، شايد اين قدر اين حس در من تشديد نمی شد که دوست داشتنم از سر عادت نيست . نه ! واقعا از سر عادت نيست !
چهارم : دلم گرفته ... مثل همه ی دل گرفته های عالم هی خيره می شوم به يک فضای موهوم که جلوی چشمانم را مه آلود کرده ؛ می روم توی فکر ؛ گاهی از حرصم دو سه قطره اشک می ريزم ؛ و همه ی اين ها در حالی است که دقيقا می دانم چه مرگم است ... بر خلاف اوقات ديگر دقيقا می دانم ! ... و اين دانستن ، باعث می شود که آن رخوتی که همه ی دل گرفته های عالم دارند ، سراغ من نيايد !
پنجم : دو شب است که خواب بر من حرام شده ؛ دو شب است که هی از سرما توی خودم مچاله شده ام ؛ دو شب است که دوباره به افکار نوميدانه روی آورده ام ؛ دو شب است که حالم بد بد بد ... افتضاح است ! و همه ی اين ها را تو می دانی !
دوستت دارم دخترک آشفته ی مهربان ! همان که در موردت به ناررررررنجی خوبم گفته بودم ! هنوز همانم با تو ! اما عزيزم ! فکر نکردی با آن نامه ، با آن افکار شايد احمقانه ( اين واژه بين خودمان تعريف شده است ؛ نه ؟ ) که برايم نوشته بودی ، روانی ام می کنی ؟ فکر می کردم بين من و تو جريان شفاف دوست داشتن آن قدر هست ، که احتياجی به ای ميل و اين حرف ها پيدا نکنيم ! خودت بودی که بهم گفتی ... حتی روزش يادم است ! خودت بودی که بيستم خرداد هشتاد و دو برايم خواندی که :
« يک ای ميل ، هرگز رد پاهای اشک را برخود نخواهد ديد ! »
آن وقت در فاصله ای به اندازه ی يک تلفن ، يک ديدار ساده ، برايم ای ميل می زنی که اشک هايم را نبينی ؟ که در خود مچاله شدن و خرد شدنم را نبينی ؟ که حرف هايت را به محل قضاوت نگذاريم با هم ؟
دخترک مهربان پريشان که شايد حال و روزت از من بدتر نباشد ! ای کاش سکوت بينمان ادامه پيدا می کرد ؛ يا اين که هر دو آن قدر جرات داشتيم که رو به روی هم می ايستاديم و می گفتيم : « ببين ! اين : دست من اين ! ذهن من اين ! حرف من اين ! احساس من ... شعور من ... دل پيچه های من ... » ای کاش جرات داشتم که يک روز جلوی تو را می گرفتم و همه ی حرف هايم را می گفتم و از تو هم می خواستم بالا بياوری آن التهاب نگفتنی را ! ... ای کاش جرات داشتيم ! و حالا تو اين کار را کرده ای : بالا آورده ای روی همه ی ذهنيت صاف و ساده ی من ! بالا آورده ای همه ی آن وهم بی دليل را که سنگينت کرده ! همه اش را که نه ! آن قسمتش را که توانستی و دل دادی بهش ! ...
ای کاش قبل از گفت و گوی شفاف با هم ديگر ، هم ديگر را به قضاوت ننشينيم ! تو اين را بلدی ؛ نه ؟!

   + غزل کریمی - ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢