اين فصل را ...

سلام ...
انگار از تاريخ زايش من آمده ای ، خوب بی بديلم ! انگار با تو بوده ام تمام اين سال های بی آغاز و انجام را ! با تو بوده ام تمام بودن و نبودنم را ؛ و با تو خوانده ام تمام سروده ها و ناسروده هايم را .
من نبودم که تو بودی و شروع کردی اين داستان بی پايان را ؛ و هر فصل که تمام می شود ، من می آغازم دوباره آن چه را که بايد . من نبودم که تو بودی و شعر مرا سرودی ؛ و من جريان گرفتم در تمام لحظه های سرسخت دوست داشتنت !
با من بمان ! با من بمان اين داستان بی انجام را !
... اين فصل را با من بمان ! باقی فسانه است ! ...
... يا يک همچين چيزی ! چه می دانم ! برای تو که می نويسم ، برای تو که می خوانم ، فراموش می کنم تمام آن چه را که بايد ! و به ياد می آورم آن چه را که نبايد ! به ياد می آورم تو را !

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٦