کبريت نم کشيده !

سلام ...
يکم : باران که بازگردد و گل را صفا دهد ،
        ديگر تمام پنجره ها سبز می شوند !
دوم : راه می روی . خيس می شوی . نه گريه می کنی ، نه ... ! فقط راه می روی تا خيس شوی ! قدم هايت را تند و کوتاه برمی داری تا کمی از قدرت سرما بکاهی . راه می روی ... خيس می شوی ... باران بند می آيد ! تو باز هم راه می روی . باران بند آمده ؛ اما باز هم خيس می شوی !
سوم : اين پروژه ی کاری جديدی که برداشته ام ، از جهاتی خيلی جالب است . تا حالا هر جا کار کرده بودم ، با يک آدم از خودم نفهم تر ! که کار می کردند تا لذت ببرند و اگر شد و اين وسط پولی هم گيرشان می آمد ... ؛ همکار بودم ! يک عده آدم که همه تيریپ هنر و همه تيریپ نگران فرهنگ اين مرز و بوم ! اما توی اين پروژه ی تازه ، که يک کار بزرگ است و يک بخش هنری هم دارد ، من تنها فرد الاغ هنرمند آن جمع هستم ! همه ی آن هايی که آن جا هستند ، حسابی دو دو تا چهار تا سرشان می شود و يک پا بيزنس من هستند ! ... خوب است ! شايد نمرديم و يک کمی هم اين چيزها را ياد گرفتيم !
چهارم : جايی خواندم که هرکدام از ما در وجود خود يک جعبه کبريت داريم ؛ نبايد بگذاريم آن کبريت ها نم بکشد و اگر نم کشيد ... !
نه ! نمی گذارم اين سيل های ويران گر به جعبه کبريت وجودم دست پيدا کنند ! ... هنوز که نتوانسته اند !
پنجم : من خرم ! من بی شعورم ! من هنوز هم به دوست داشتن ادامه می دهم . هنوز هم به اعتماد کردن ادامه می دهم . هنوز هم حاضرم برای رفيق خيلی کارها کنم . هنوز هم در مقابل آدم هايی که در زندگی ، سر راهم قرار می گيرند احساس مسووليت می کنم ! هنوز هم در روابطم با انسان ها ، دنبال معامله نیستم ! گفتم که : من خرم ! حساب کتاب های اين دنيا زياد سرم نمی شود !
اين ها را گفتم که خيالتان را راحت کنم ! با تو ، تو ، تو و تو بودم ؛ آقايان و خانم های عزيز !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٧